نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

دوست دارم این دو گل را نذرِ چشمانت كنم بیش از این چیزی ندارم تا كه احسانت كنم این دو كودك جایِ خود، من نیز قابل نیستم خاكِ پایت گردم و جان را به قربانت كنم گفتهام از پهلویِ بشكسته نامی آوَرَند تا مگر راضی به اذنِ این دو طفلانت كنم من خجالت میكشم از خیمهها آیم برون نیستم راضی كه یك لحظه پریشانت كنم داغِ اكبر، داغهایِ دیگرم برده زِ یاد من فقط گریه بر آن خورشیدِ تابانت كنم
هنوز نظری ثبت نشده