دوباره دست به روی سر گدا بکشی
محمد ابراهیمی اصلپسندیدن12
بازدید4.7K
دوباره دست، به روی سر گدا بکشید دوباره پرده به روی گناه ما بکشید بیآبرو و خطاکار و مست عصیانم کشانکشان دل من را، سوی خدا بکشید تمام زندگیام را گناه پُر کرده دوباره بندگیام را از ابتدا بکشید خجالت از روی مهدی کشیدم و گفتم بنا نبوده که جور مرا شما بکشید داغ تو سنگینتره از طاقتم کمر پلکم از غمت خمیده مثه یه مرد، زنونه گریه کردم منی که اشکامو کسی ندیده به تو نگم به کی بگم دردمو من دیگه جونم به لبم رسیده منی که دیدند همه خندههامو منی که اشکامو کسی ندیده گاهی به این فکر میکنم به اینکه بعد مردنم درست همینجا که نشستم کی میاد به جای من، گریه میکنه یا اینکه توی تشییع من همه حواسش به توعه هر کسی که برای من گریه میکنه کسم علیست، در آن بیکسی که میگویند به عزت و شرف لا اله الا الله خجالت از روی مهدی کشیدم و گفتم بنا نبوده که جور مرا شما بکشید اگر ببیند علی، خیلی آبروریزیست حسابِ بی سروپا را، بیسر و صدا بکشید کنار دشمن زهرا، مرا نسوزانید مسیر آتشمان را، جداجدا بکشید بهشت را به رفیقان آشنا بدهید غریبه را به سوی مشهدالرضا بکشید کنار سفرهی مهمانی خدا امسال برای سائل درمانده هم، غذا بکشید مریض گریهام و تشنهی سبوی حسین به خشکی لب من، خاک کربلا بکشید جنازهام به زمین ماند، جان مادرتان مرا حوالی ششگوشه، زیر پا بکشید به زیر چکمه، صدایی گرفته میگوید از این دهان پُر از خاک، نیزه را بکشید به دستِ بیرمقم اینقدر لگد نزنید زِ دستِ بیرمقِ پیرمرد، عصا بکشید هرجا که به پرچمش، نگاهت افتاد حرم رقیهست تنها حرمی که روضهخون نمیخواد حرم رقیهست اومدم زیارتت با گریه با زاری تو هنوزم وسط بازاری ما پردهنشینان حرم را چه به بازار من که همه عمر رفته بودم، تنها به مجالس زنانه رفتم وسط شرابخانه، کتبسته و در این سه ساله، مرا یک مسافرت بردی من از خرابه و تو از تشت، سر درآوردی سفر به ما نمیآید، سفر بلا دارد سفر به ما نمیافتد، که ماجرا دارد مسافرت همه شادند، ما گرفتاریم شبانه روز گرفتار کوچه بازاریم قرار بود که خوش بگذرد، ولی نگذشت چقدر پای پیاده، دویدهام در دشت عیادتم که نرسیدی، به کفن و دفنم باش برای فاتحه دادن، پای ختمم باش کفن نداشتم و غسل هم نکردنم ولی خوشم که شبیه تو خاک کردنم اگر که پیر شدم، من هنوز شیرینم بگو عمو برسد، لحظههای تدفینم روی قبرم بنویسید که دور از وطنم جای سنم بنویسید که پیر از مِهنم سه سال کودک تو بودن، هزار سال گذشت جای سنم بنویسید که پیر از مهنم بنویسید که غساله مرا غسل نداد بنویسید شبیه پدرم، بیکفنم بنویسید مرا عمه حلالم بکند بنویسید نشد بوسه به دستش بزنم