دوای درد بیتابی در این زندان بهجز تب نیست
محمدحسین حدادیانپسندیدن28
بازدید28.5K
دوای درد بیتابی در این زندان بهجز تب نیست کسی بین غل و زنجیر مثل من معذّب نیست کسی غیر از دو زندانبان سراغم را نمیگیرد میان آسمانِ من ستاره نیست، کوکب نیست غروبی گریه میکردم، به یاد دخترم بودم اگر نامه ندادم غیر خون اینجا مُرکّب نیست پَرِ زخمی، دلِ مضطر، غل و زنجیر و جای تنگ همه اینها به جای خود، نگهبان هم مؤدّب نیست خلاصه این که این شبها نگهبان بَدی دارم که حتی دستبردار از سر من نیمهی شب نیست لگد خوردم، زمین خوردم، دمادم خون دل خوردم ولی این چهارده سالم چنان یک روزِ زینب نیست نگهبان زد مرا اما نگهبان داشت ناموسم ***** روی هر ناقه یکی گنجِ حیا گِرد هر ناقه هزاران بیحیا وای بر دل میکِشد شمرِ هنود ناقهی زینب در آن کوی یهود بس که بر آل علی بیداد رفت ماجرای کربلا از یاد رفت یک نفر بر نیزهدار انعام داد