دل ها گرفته ، در کربلا هرم عطش بالا گرفته
سیدمهدی حسینیپسندیدن30
بازدید5.7K
دل ها گرفته ، در کربلا هرم عطش بالا گرفته ... گرما نفس ها را گرفته ... آتش به سر تا پای این صحرا گرفته ... گریه دوباره پا گرفته ... این تشنگی از خیمه یک سقا گرفته ... خیمه پریشان شد علم افتاد بر خاک ... دست علمدار حرم افتاد بر خاک ... پیچیده در صحرا صدای شیر خواره ... آبی نشد پیدا برای شیرخواره ... حس کرد آتش در تب داغ علی را ... مادر به بابا داد قنداق علی را ... عازم به میدان بود ... طفلی که در اوج عطش لب هاش خندان بود ... غم ها فراوان بود ... لب های خشکش مثل لب های بیابان بود ... مادر پریشان بود ... در دست بابا پیکرش مانند قرآن بود ... مادر پریشان بود ... فریاد زد ای قوم حالش را ببینید ... بی جان و بی حال است ، بالش را ببینید ... این شیرخواره که سر دعوا ندارد ... حتی برای گریه کردن نا ندارد ... گل بود و پژمرد ... آقای ما رو زد ولی رویش زمین خورد ... سرگرم صحبت بود با چشمان گریان ... ای وای پای حرمله وا شد به میدان ... تیری رها شد ... تیری که آغاز مصیبت های ما شد ... روضه به پا شد ... از آن تن کوچک ، سری کوچک جدا شد ... در قلب آقا خورد آن تیر سه شعبه ... با خود علی را برد آن تیر سه شعبه ... دیدار آخر باید پسر پنهان شود از چشم مادر ... می رفت ارباب ، گامی به سوی خیمه ، گامی سوی لشکر ... از این مصیبت گویا صدای عالم افتاد ... مشکل به کار مشکل گشای عالم افتاد ...