دل من را اسير تو کرده
میثم مطیعیپسندیدن3
بازدید1.6K
دل من را اسير تو کرده جلوههایی که دَم به دَم داری حضرت عشق، حضرت باران در دلِ خستهام حرم داری در هوایِ زيارت حرمت در به در میشويم مثل نسيم اَلسّلام عليک يابنَ رئوف اَلسّلام عليک يابنَ کريم دل به آفاق جود میبندد هر کَسی آمد و اسيرت شد در جوانی، دلِ شکستهی ما سروِ قامت خميده، پيرت شد از نگاهت مراد میگيرم شده قلبم مُريد چشمانت شاهد لحظههای دلتنگی دلِ تنگم شهيدِ چشمانت جان من، بين خانهی خود هم به خدا آنقدر غريبی که غربتت را کسی نمیفهمد تويی و قلب بیشکیبی که قفسِ غربت و دلی مجروح پَر و بال پرنده میريزد گريه میباری و کنارت باز اُمّ فَضل است خنده میريزد سر به ديوار بیکسی داری در غروب غريب فاصلهها گم شده نالههای بیرمقت در هياهویِ شومِ هلهلهها دگر آقا تو خوب میدانی نالهی بیجواب يعنی چه التماس نگاهِ لب تشنه ندبهی آب آب يعنی چه به فدای کبوترانی که دست در دست آسمان دادند بال در بال، گريه در گريه به تنی خسته سايهبان دادند حجرهات کربلا شده آقا گريههای من اختياری نيست جای شکرش هنوز هم باقيست در کنار تو نيزهداری نيست غرق در خاک و خون، رها مانده بين گودال، پيکر خورشيد خواهری خسته بوسه میگيرد از گلویِ مطهرِ خورشيد سرِ قرآن که رفت بر نيزه آسمان غرقِ در تلاطم شد در هجومِ سپاهِ سر نيزه آيههای مُقطعه گم شد