دل غریب من از گردش زمانه گرفت
حنیف طاهریپسندیدن4
بازدید200+
دل غریب من از گردش زمانه گرفت به یاد غربت زهرا شبی بهانه گرفت شبانه بغض گلوگیر من کنار بقیع شکست و دیده ز دل اشک دانه دانه گرفت ز پشت پنجره ها دیدگان پُر اشکم سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت نشان شعله و دود و نوای زهرا را توان هنوز ز دیوار و بام خانه گرفت او مرا می خواند و من آن روز دستم بسته بود کاش آنجا جان من می شد برون از پیکرم شب مرا تشییع کن تا آن دو تن یک قدم نایند بر تشییع من گر به تشییع من آید قاتلم داغ محسن تازه گردد در دلم تا نشان ماند به جا از غربتم بی نشان باید بماند تربتم چون به دست خویش بارنج و تعب پیکرم را دفن کردی نیمه شب در کنار قبر پنهانم بمان تا صدایت بشنوم قرآن بخوان غمت برده زدل تاب و توانم تو رفتی من چرا باید بمانم گلویم آنچنان از گریه بسته که نتوان بهر تو قرآن بخوانم