نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

دلم دریایِ غم، دریایِ غم شد قدم از غصه خمَ، از غصه خَم شد به خاك افتاده مشك ساقیِ من علمدار سپاهم بی علم شد چه شد روی سپیدِ او چه شد قدِ رشیدِ او چه شد مَشك امیدِ او زده آتش به جان من نوای او زنم بوسه به دستان جدای او وای اباالفضل به میدان زد سپاهی را به هم ریخت به جانِ لشگری طرح عدم ریخت به سویِ خیمه می آمد كه ناگاه اخا ادرك اخا گفت و دلم ریخت به خاك افتاده ماهِ من پناهِ خیمه گاهِ من علمدار سپاهِ من كنار او به لب جاری شد آهِ من ولی باشد سوی خیمه نگاه من وای اباالفضل
هنوز نظری ثبت نشده