دلم بهم گفت که تو میای به زودی
ابوذر روحیپسندیدن14
بازدید9.7K
دلم بهم گفت که تو میای به زودی چه بوسهها برات فرستادم رو نیزه بودی به کام تلخم یه کم عسل میخواستم دیدم که دخترا بابا دارن، بغل میخواستم کبوده صورت من از دست زجرِ بیادبه کبوده صورت من نوازشت رو میطلبه کبوده صورت من نبوسیدی منو عجبه بابایی دَم غروبه گلایههام به چوبه دیدم با خیزرون یزید روی لبت میکوبه یه شب نبوده که راحتم بذارن شده بابا بخوای سرِ بریدهشو بیارن؟ مُردیم و زنده شدیم بستن ماها رو با طناب مردیم و زنده شدیم آوردنت تو بزم شراب مردیم و زنده شدیم اذیّت شدیم نه مثل رباب زدنت، بهونه دخترت گرفت زدنت رباب دوید بغلت گرفت زدنت نبودی نور زندگیم تو دل صحرا گم شدم برای تفریح میزدن بازیچهی مردم شدم خدا کنه دختری که یتیمه دست بسته نشه نوبتی ما رو میزدن که دستشون خسته نشه این کبودیِ رو تنم سوغات از محلّهی یهودیه آتیشه حرم، چادر سوختهی من چسبیده روی سرم مثل مادرم این وضع دست و پامه اینم کمرم فهمیدم خودم که شکسته شدم و شبیه پیرزن شدم دیدم دو تا گوشوارههام حراجی بود بازار شام یه جا دلم خیلی میسوخت انگشترت رو میفروخت غم منو باید کتابش کرد آه از دلم دنیا کبابش کرد به روی خاک نوشتم اسمت رو سنان اومد با پا خرابش کرد نگاه به این زجر و طنابش کن بابا یه دونه زد صدتا حسابش کن بابا فقط همین این حال و روزمه ببین یه دونه زد صد دفعه خوردم به زمین عمّه شکست غمِ تو آبش کرد یکی سر تو رو خضابش کرد دَم حرم شونه زدم موتو تو قتلگاه شمر خرابش کرد بیرحمه شمر بلای جونته هنوز روی عباش لکّهی خونِته هنوز منو زدن خواستن چیو ثابت کنن؟ کاشکی فقط حرمله رو ساکت کنن بسته یزید، خدا عذابش کن خدا خودت خونه خرابش کن عمّه رو با اسمش صدا میزد داد زدم: خانم خطابش کن! نفرین و آه به تخت و منبر یزید دختر شاه منم یا دختر یزید؟ تشت طلا، حواسا پرت شد به سرت وگرنه دق میکرد سکینه دخترت همه بابا دارن من ندارم دل شیدا دارن من ندارم دخترای شامی شادن آخه موی زیبا دارن من ندارم **** گفتم به دل وقتش شده دلدل ندارد دنیای من دور از پدر حاصل ندارد با گریهام بدخواب کردم دشمنت را یک نیمهجان که ترسی از قاتل ندارد ما را به جرم گریه بر تو حبس کردن این شهر گویا قاضیِ عادل ندارد یادت میآید میکشیدی شانه گفتی: موجی که دارد موی تو ساحل ندارد باید پریشان باشد این گیسو چرا که سنجاق سر حتی ندارد، تِل ندارد انگشتهایم از چه با انگشتهایت جمعش برابر نیست و حاصل ندارد باید سر از بازار شامیها درآورد این قافله وقتی ابوفاضل ندارد سردرد دارم آنقدَر که کِل کشیدن آوارگیِ ما که رقص و کِل ندارد تا بار اول دیدمش فهمیدم این زن در سینهی خود سنگ دارد دل ندارد یک گوشوارم را کشید و کَند گفتم این را نکِش وا کن ببَر قابل ندارد من فکر این بودم برای تو بمیرم پهلو و چشم و دست و سر قابل ندارد **** بعد دوری از تو تنها گریه شد کارم پدر روضهی بیوقفهام در حال تکرارم پدر من چه شبهایی که پای نیزهات خوابم نبُرد پس خیالت تخت امشب با تو بیدارم پدر میتوانی سر روی پایم بذاری تو خودت؟ نا ندارم تا تو را از تشت بردارم پدر این اواخر راه میافتم شبیه مادرت هر زمان پا میشوم دنبال دیوارم پدر گوشوارم باعث این گوشهای پاره شد تا ابد از هر چه زیور هست بیزارم پدر عاشق بازار رفتن با تو بودم نه سنان تو ندیدی با چه وضعی بُرده بازارم پدر زجر میخوابید و پا میشد کتک میزد مرا هیچ تفریحی ندارد غیر از آزارم پدر شمر پرتم میکند خولی مرا هل میدهد بین مُشتی پستِ بدفطرت گرفتارم پدر من فقط یک خُرده ترسیدم زبانم کُنْد نیست آه کلّ شام میخندد به گفتارم پدر من کجا، عمّه کجا، بزمِ حرامِ مِی کجا؟ رنگ چوب خیزران شد رنگ رخسارم پدر ناگهان بحث کنیزی شد سکینه آب شد حرف خود را قطع کردم من که ناچارم پدر جان هر کس دوست داری با خودت من را ببَر راحتم کن از خیال این که سربارم پدر **** خواب بودم یه خُرده بد بیدار شدم یکی داشت نعره میزد بیدار شدم رو سرم دست میکشیدی پا بشم بعد تو هِی با لگد بیدار شدم بعد رفتنِ تو مهربون من خواهرت میشد بلاگردون من میشینم با دندونام قصّه میگم یکی بود یکی نبود دندون من دستای مردای شامی سنگینه بعد سیلی چشم من تار میبینه تاریِ چشام فدا سرت فقط تو رو خوب نمیبینم بدیش اینه کاش میشد تو رو شریک راز کنم خیلی حرفا رو برا تو باز کنم کاشکی درد دست و گردنم میذاشت برا باباییم یه خُرده ناز کنم بازوی شکسته بازو نمیشه دردی مثل درد پهلو نمیشه دوست دارم ناز بکنم برات بابا ناز دختر بدون مو نمیشه غم رفیق چشمای ترم میشد سفرت داشت دیگه باورم میشد خواهرت اگه نبود موهای من از اینی که مونده کمترم میشد بین موهام سورهی فجرو نگاه سهساله دخترم و عجزو نگاه دنبال موهای رو سرم نگرد لابهلای پنجهی زجرو نگاه دشمنای تو اَمونم نمیدن زیر آفتاب سایهبونم نمیدن به کنیزا اینجا نون خشک دادن باباجون به من همونم نمیدن زخمای سرت منو پیر میکنه آیههای غمو تفسیر میکنه دست نبُردم تو موهات زجر نکِشی تو موهای سوخته دست گیر میکنه رسیده آخرِ کارم بابایی پُره پاییزِ بهارم بابایی هر چقدر دلت میخواد آیه بخون من که خیزرون ندارم بابایی **** زِ خانهها همه بوی طعام میآید وای به جان تو بابا گرسنه خوابیدم **** یک لحظه یادم رفت که اسمم رقیه است سیلی که خوردم عمّه را هم تار دیدم