دلم از حوضچه ی اشك وضو ميگيرد
حاج محمود کریمیپسندیدن3
بازدید3.2K
دلم از حوضچه ی اشك وضو ميگيرد از غم بغض غريبانه گلو ميگيرد باز شد دفتر غم نامه ی آن ماهي كه چند ماهي است كه از آينه رو ميگيرد قصه ی تازه جواني كه دگر پير شده روح بخشي كه خود از زندگياش سير شده داستان شب يك خانه ی كوچك كه در آن ماه در بستري از درد زمين گير شده شب رسيد است و پر از عطر خدا ميگردد جاري زمزم خون دور صفا ميگردد مردي از دلهره ی حَرم تب بيمارش اشك ميريزد و دنبال دوا ميگردد ميچكد در نفس شب عرق شرم زمين در نگاه غم مردانه ی دلتنگ ترين ميرسد صوت ضعيفي كه به او ميگويد لحظهاي مرحمتي كن به كنارم بنشين من همان آينه ی شب زده از سنگ توام رو گرفتم ز تو چون سايه ی بيرنگ توام پيش من باش و ببين امشب از آن شبهايي است كه كنار تو و يك عالمه دلتنگ توام نشود فاش جهان آنچه ميان من و توست تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست اين همه قصه ی فردوس و تمناي بهشت گفت و گويي و خيالی ز جهان من و توست دردها پر شده در خانه ی سينه كه مپرس قصههايي است ز در اين بيت حزينه كه مپرس كاش ميشد كه شبي با تو بگويم آقا رازي از كوچه ی باريك مدينه كه مپرس از شب حادثه روي حسنم زرد شده از غم دلهره ی او نفسم سرد شده جلوهاي كرد كه انگار تو همراه مني كاش ميديدي علي جان پسرم مرد شده