نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

دقیقه های پر از التهاب دفتر بود قلم میان دواتی ز خون شناور بود به روی خاك گلی بود از عطش سیراب كه هرم گرم نفس هاش شعله پرور بود در اوج كینه كسی داشت سمت او می رفت و دست های پلیدش به دست خنجر بود زمان زمان قیامت زمین زمین لرزید گمان كنم كه همان روز، روز محشر بود
هنوز نظری ثبت نشده