نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

دشت از ناله ی عمق جگرش ریخت بهم آنقدر گفت…همه دور و برش ریخت بهم پسر سرو قدش تا به روی خاك افتاد شاه شمشاد قدان برگ و برش ریخت بهم چینی عمر حسین بن علی خورد ترك خواست تا جانب خیمه ببرش ریخت بهم چوب زد بر لب و میگفت چرا پیر شدی؟ همه گفتند: ز داغ پسرش ریخت بهم
هنوز نظری ثبت نشده