دستهایت را که در دستش گرفت آرام شد
سیدمهدی میردامادپسندیدن20
بازدید2.8K
دستهایت را که در دستش گرفت آرام شد تازه انگاری دلش راضی به این اسلام شد دستهایت را گرفت و رو به مردم کرد و گفت: مومنین! یک لحظه اینجا یک تبسّم کرد و گفت خوب میدانید در دستانم اینَک دست کیست؟ نام او عشق است آری میشناسیدش علیست من اگر بر جنگجویان عرب غالب شدم با مددهای علی ابن ابیطالب شدم در حُنین و خیبر و بدر و اُحُد گفتم: علی تا مبارز خواست عمرِ عبدِوُد گفتم: علی در حرا گفتم علی، شب با خدا گفتم: علی تا پیام آمد بخوان یا مصطفی! گفتم: علی مستجار کعبه را دیدم، اگر مُحرِم شدم با یَدالله آمدم تا فُوقِ اَیدیهِم شدم تا که ساقی اوست سرمستاند اصحابُ الیمین وجهِ باقی اوست، اِنّی لا اُحبُّ الآفِلین دست او در دست من، یا دست من در دست اوست ساقی پیغمبران شد یا دل من مست اوست یکصد و بیست و چهار آیینه با هر یک هزار ساغر آوردند و او پُر کرد با چشمِ خمار آخرین پیغمبرِ دلدادهام در کیش او فکر میکردم که من عاشقترینم پیش او دختری دارم دلش دریای آرامش، ولی شد سراپا شور و طوفان تا شنید اسم علی روزگارش شد علی، دار و ندارش شد علی از ازل در پرده بود آیینهدارش شد علی من نبیاَم در کنارم یک نبأ دارم عظیم عاشقانِ اِهدنا این هم صراطَ المستقیم چهرهاش مرآتِ یاسین، شانههایش مُحکمات خلوتش وَالطّور، شور مَرکبش والعادیات هر خط قرآنِ من، توصیفی از سیمای اوست هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست