دست در دست حسن بود
حسین طاهریپسندیدن50
بازدید10.6K
دست در دست حسن بود که بیرون آمد مهر با ماه از اشراق مدینه سر زد سوی مسجد به شکوه و عظمت گشتروان گوییا حیدر کرار رود در میدان نه به کف دشنه و نه خنجر و تیغ و علَمی قصد کرده است کند فتح فدک را به دمی گام مردانه او لرزه به عالم انداخت گرد و خاک ره او خیبر دیگر میساخت کوچه ها گرم تماشای خداوند جلال عرش در زیر قدمهاش رسیده به کمال خطبه آغاز شد و با سخنش شد محشر ذوالفقار آخته انگار علی در خیبر محضر هیبت او کوه احد زانو زد آسمان سجده به خاک قدم بانو زد بانگ زد دست از این خواب گران بردارید هر چه دارید همه از من و حیدر دارید سر این سفره اگر روزیِ خود را بستید همگی ریزخورِ حیدر و زهرا هستید گردش چرخ فلک نیز به دستان علی است در رگو ریشه زهرا به خدا جان علی است اگر از بند به بند تن من جان برود نگذارم که علی بی کسو تنها برود به رخِ سرخو پریشانی این گیسویم تا زمانی که نفس هست علی میگویم حرمت نانونمک حق علی بود علی غرض از باغ فدک حق علی بود علی آنچنان تیغ کلامش نفس از دشمن بُرد عاقبت پرچم حیدر به سر مسجد خورد تا شنیدند حقیقت، به رهش افتادند با خجالت فدک فاطمه را پس دادند حسنش بود که تکبیر مکرر میگفت وَن یکاد از نفس حضرت مادر می گفت آفرین بر تو و بر خطبه تو مادر من همه دیدند چطور آمده قرآن به سخن (دست در دست حسن بود که بیرون آمد) 2 بعد چندی همه دیدند که لبخندی زد گرچه زن بود، ولی نیست چو او مرد غیور کوچه ها از قدمش پرشد از احساس غرور ناگهان سایهی یک پست به دیوار افتاد بند بند فلک از دست ستم شد فریاد تیره شد کوچه و در شهر سکوتی پیچید دست شب، رنگ سیاهی به رخ دهر کشید کوچهای تنگ و دلی سنگ خدا رحم کند حضرت حوریه و جنگ خدا رحم کند میوزید از دل کوچه خبری سرخ و کبود دیدهای تنگ حرامی به فدک دوخته بود دوروبر را نظری کرد نباشد خبری یا مبادا که از این ره گذرد رهگذری هر چه مادر به عقب رفت عدو پیش آمد عاقبت تکیه به ناچار به دیواری زد ناگهان سایه دستی روی خورشید افتاد پسرش سینه سپر کرد مقابل اِستاد جگر شیر حسن داشت ولیکن افسرد دستش از روی سرش رد شدو بر مادر خورد ضربهای از دو طرف بود و خسوفی پُر درد رحم بر بی کسی فاطمه دیوار نکرد آنچنان زد که فلک پر شده از ناله چنین همه گفتند به هم عرش خدا خورد زمین تلخ این بود حرامی به خودش می بالید تلخ تر اینکه به اشک حسنش میخندید با تمسخر نظرش سوی حسن تا افتاد پارههای فدک فاطمه را دستش داد گفت این حق شما خنده کنان رفت که رفت با غرور از سِتمش نعره زنان رفت که رفت با پر و بال شکسته نفسش بند آمد نفس همقدم و همنفسش بند آمد راه می رفت و به لب داشت به زحمت سخنی حسنم حرفی از این قصه مبادا بزنی **** یا رب نصیب هیچ غریبی دگر مکن دردی که گیسوان حسن را سپید کرد