دست از جان که بشویی، تنِ تو جان گردد
سیدمهدی حسینیپسندیدن11
بازدید1.2K
دست از جان که بشویی، تنِ تو جان گردد سمت آتش بدَوی شعله گلستان گردد قید هر چیز زنی قید خدا میگردی بدَوی سمت حرم، صید خدا میگردی باید از غیر، خودت را بتکانی در خاک آسمانیتر از آن باش بمانی در خاک حیف باشد که در این برکه بمانی ای ماه هر چه در جستنِ آنی، تو همانی ای ماه دل اگر کَندی از این خاک بر افلاک رَوی میشود یک شبه معراج از این خاک رَوی خوش به آن دل که بر آن زلف گرفتار بماند هر که شد مَحرمِ دل در حرم یار بماند آنکه در معرکه اُفتاد فراموش نشد شیعه آتش به جگر داشت که خاموش نشد شبنم از خویش که زد جلوهی خورشیدش کرد هر که زد نعره حسن، فاطمه جاویدش کرد کربلا دید زمین جلوهی صدها حسن است آخرین حُسن ختام شهدا با حسن است **** نیست از واژهی الله جدا عبدالله میبَرد بال مرا تا به خدا عبدالله باید از خویش بپرسیم به هر شب، هر صبح کیستی؟ بندهی نفْسیم و یا عبدالله؟ باید از خویش بپرسی که چه باید بکنی تا بخوانند در این راه تو را عبدالله تا خدا راه نداریم اگر گریه کنیم نیست راهی زِ دل سوخته تا عبدالله آنقدَر غرق حسین است نفهمیده هنوز که شده حُسن ختام شهدا عبدالله کیست او؟ سرخیِ احرامِ اباعبدالله نام او جا شده در نامِ اباعبدالله **** او رسیده به غمی که نرسیده زینب دیده او صحنهی تلخی که ندیده زینب صحنههایی که حسن داد کشیده، دیده آنچه را فاطمه غش کرد و ندیده، دیده مُشت بر سینهی خود باز چرا میکوبد؟ بِین گودال چه دیدهست که پا میکوبد؟ کاش میشد که بگوید نکند خواب است او تختهای در وسط آن همه گرداب است او از همان دور، از آن دور حسن را میدید در هجوم همه با زور حسن را میدید پدرش داشت از آن دور صدایش میکرد قبل آن خنجرِ ناجور صدایش میکرد پیش چشمان تَرَش خونِ جگر را میدید بِین گودال عمو را نه، پدر را میدید بیوضو دست کسی در خم گیسو میرفت شمر با چکمهی سرخی به سوی او میرفت قبل از آنی که از آن شیب سرازیر شود میدود سمت عمو تا نکند دیر شود همه با زور رسیدند مگر جا بشوند تا که یک سهم بگیرند اگر جا بشوند همه بودند ولی شیرِ نری مانع شد پدری روی زمین و پسری مانع شد سپرِ تشنهی صد چاک در آن همهمه بود دستِ اُفتادهی او در بغل فاطمه بود نیزهای خورد به پشتش نفَسش پُر خون شد شد همان نیزه که از پشت عمو بیرون شد وای من طُعمهی یک لشکرِ افراطی شد بدنش با بدن خُردِ عمو قاطی شد