در چشم نيم باز من اي چشم حق ببين
حنیف طاهریپسندیدن0
بازدید1.8K
در چشم نيم باز من اي چشم حق ببين اين آخرين ورق ز كتاب است و خواندني ست مردم چرا ز گریه مرا منع می کنند زین آب آتش دل سوزان نشاندیست ميسوزم از غمي كه ميان هزار خصم يك يار مانده بهر تو آن هم نماندني ست *** چه کنم آتشی افتاده به جانم چه کنم؟ آتش از آب دو دیده ننشانم چه کنم؟ من که هر کس گره ای داشت کمک از من خواست گرهای خورده به کارم که ندانم چه کنم؟ تو به یک شهر فقط در به رخم باز کنی ای همیشه نگرانم، نگرانم چه کنم؟ گفتی ام صبر کن و با دل پر سوز بساز گر توانم من و دل، گر نتوانم چه کنم؟ در کنارِ تو به من خانه نشینی سهل است گر نمانی تو و من بی تو بمانم چه کنم؟ در ره مسجد و خانه به زمین خوردم من از همان موقع شده ورد زبانم چه کنم؟ آسمان بر ورق خاک همان لحظه نوشت من زمین خورده ترین مردِ جهانم، چه کنم؟ زرهم پشت ندارد به تو پشتم گرم است 2 بی سپر بعد تو با خصمِ گرانم، چه کنم؟ با فراق تو من سوخته خرمن چه کنم؟ من نگویم تو چه کردی تو بگو من چه کنم؟ ***