در رهگذار غصه دل قاصدك گرفت
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید1.1K
در رهگذار غصه دل قاصدك گرفت زان كوچهاي كه بال و پرش را ترك گرفت ديو سياه فتنه كه تنديس كفر بود آمد ميان كوچه و ره برملك گرفت عمري اگر چه بر سر خانش نشسته بود ديدي چگونه حرمت نان و نمك گرفت فرياد خشم بر سر حورا كشيد و بعد از دست او قباله ی باغ فدك گرفت دستش به روي ام ابيها بلند شد در كوچهاش دوباره به باد كتك گرفت چرخيد دور خويش و زمين خورد، اي دريغ آه شكستنش همه ی نهُ فلك گرفت سرباز كرد زخم تن تازه بستهاش جاريترين شد و ز سماء تا سمك گرفت از جاي محض خاطر حيدر بلند شد از شانه ی حسن همه ی ره كمك گرفت *** ميرفت سوي خانه و در دل شراره داشت زين اتفاق تلخ غمي بيشماره داشت ميرفت روي پنجه ی پا راه كوچه را از حال مادرش جگري پارهپاره داشت از زير پاي ابرهه ی كوچه زنده ماند اين بار چندمي است كه عمري دوباره داشت يك دست را به چادر مادر گرفته بود در دست ديگرش نكند گوشواره داشت