در خود خزیده بودم تو بیخبر رسیدی
سیدرضا نریمانیپسندیدن10
بازدید5.7K
در خود خزیده بودم، تو بیخبر رسیدی من خواب مانده بودم، وقت سَحر رسیدی حتی صدای پایت من را نکرد بیدار من منتظر نبودم، تو از سفر رسیدی تو در زدی ولی باز، نشنید گوشم انگار تو باز هم به داد این کور و کر رسیدی ای ماهِ روزه خیلی، خشکیده بود چشمم اما بجای من تو، با چشم تَر رسیدی دیدی فرار کردم، دیدی گریز پایم هم بیشتر دویدی، هم بیشتر رسیدی من در گناه بودم، نزدیکِ چاه بودم میخواستی نیفتم، آسیمه سر رسیدی دست مرا گرفتی، در روضهام نشاندی هم روضهخوان شدی و هم خونجگر رسیدی هر روز وقت افطار، هر روز مثل هربار رفتی کنار گودال، از تن به سر رسیدی لبتشنه بود ارباب، ای روضهخوانِ بیتاب بردار با خودت آب، فردا اگر رسیدی