نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

سخن عشق است گر سوی نگارم راهجو باشد خبر از زلف یار آرد نسیمش بوی او باشد خُنُک آن نغمهای را که شود فریادِ حرّیّت نه این که از برای عافیت اندر گلو باشد خوشا یاری که گر بیند شکسته ساغر یارش بپوشد دیده و دوزد لب و از جان سبو باشد فغان از رنگ صد رنگان، به خاکت میزند پنهان ولیکن خاکساری میکند چون روبهرو باشد به قول پیر مستان هرکجا زاهدنما دیدی گذر کن چون نه در حدّ جدل نه گفتگو باشد به یک دستار، استحباب میسازد زِ عصیانش چو پرسی علّتش، گوید که این سِرّ مگو باشد بنازم طرّهی دلبر که دل بستم به یک تارش صفا دارد که جان عاشقان بسته به مو باشد زهی دلبر که روز روشنِ دشمن از او ظلمت و در ظلمت پیِ نان یتیمان کو به کو باشد به تیغ و نیزه حاجت نیست او را زٰانکه در میدان گره بر ابروانش حربهی قتل عدو باشد بلندم من از اقبالش، نیافتادم زِ غربالش درافتد هر که با آلش، یقین بیآبرو باشد همه نیکوییِ عالم بدون مِهر مولایم شبیه آن نمازی میشود کان بیوضو باشد
هنوز نظری ثبت نشده