در اوج اوج اوج بام عرش
حاج محمود کریمیپسندیدن8
بازدید400+
در اوج اوج اوج بام عرش در آسمانی که مرغ خیال هیچ انسانی نمیزد پر قندیل نوری بود که با چراغ مهربانی خوب میتابید آن نور زهرا بود در خانهی لاهوت تخت طلایی بود که صاحب خانه حوریهای در جسم انسان بود یک تاج و گردنبند دوگوشواره داشت آن حور، زهرا بود ای نور! ای مادر ای حور! ای مادر نور فضیلتهای تو عین حقیقت بود هم واقعیّت بود امّا تماماً شاعرانه با هر فضیلت مینویسم باز باران با ترانه شبزندهدار خانهی توحید ای در قنوت تو، قنات زندگی جاری ای در نگاه گریهدارت، پای سجّاده شد آبشار بندگی، جاری دنیا به دور آسیاب خانهات، هر روز میگردد پس گردش دنیا به دست توست در خشخش جارو کشیدنهات آوای سبحان اللّه از گردوغبار خانه میآید ای خانهدار خانهی حیدر میخواستی بار خجالت را برداری از شانه امّا حیای تو خیلی خجالت داد حیدر را عطر توجّه میوزید از ربّناهایت آنجا که در پروانگیهایت بالوپرت میسوخت همسایههایت را دعا کردی همسایهها امّا... ای مادر کربوبلا قبل از وقوع طف تو دستگیر مردم بیدستوپا هستی من، دستوپا گمکردهای بودم در گیر و دار غربت دنیا محکم گرفتم چادرت را برگ خزان بودم بیوزن بودم باد هرجا برد امّا تو راهم را نشانم دادهای ای بینشان مادر صلّ علیٰ سجّادهی نورت درگیر بازیهای دورانم امّا بدان مادر من دوستت دارم ای امّ آیینه! ای امّ آب با اینکه حقّ ماست ما را به دست آتش روز جزا نسپار ما از صراط، از آن پل باریک میترسیم ای نور! ما از قبر از آن خانهی تاریک میترسیم ما رووسیاهانیم امّا برای درد و داغ تو مانند بچّههای مادرمرده گریانیم ما با حسین تو کشته شدیم آن روز بین در و دیوار پیش نگاه آنهمه همسایهی بیعار آتش، زبانه میزد و نامرد بر در، لگد میزد سرخ است مسمار و افتاد بار شیشه، پشت در مردم ولی انگار نه انگار فضّه بیا! افتاد بانویت امّا نه انگاری گذشته کار از کار و افتاد ردّ چکمهی اشرار برچادر پر زخم وصلهدار زهرا ولی پای علی از پا نیفتاد و محکم گرفته بود حیدر را امّا غلاف از حرص میکوبید میگفت دست از مرتضی بردار از فاطمه، اصرار از تازیانه، از غلاف، انکار تکرار در تکرار دستش جدا شد از روی اجبار از دست مردش، حیدر کرار فضّه! بدو؛ زهرای من غش کرد اینجا به دنبال علی، زهرا افتاد از پا و در کربلا زینب بین حرامیها دست از حسینش برنمیدارد فریاد میزد خواهرش ای شمر از روی عرش نور پایین بیا پای خودت بردار باضربهی اوّل کند است خنجر؛ درد دارد وای زینب ولی سردرد دارد وای باضربهی دوم سر میرود تا یک خراش ریز بردارد زینب خودش را زد حداقل ای کاش تیغ تیز بردارد با ضربهی سوم خون میزند بیرون اهل حرم، دلخون باضربهی چارم معلوم شد رگها چون ضربه محکم شد رگ، نامنظّم شد با ضربهی پنجم، نفس چون زد بهروی خاک گرد و غبار خسخس حلق مبارک رفت تا افلاک ضرب ششم را زد با طعنه گفت: این ذبح لبتشنهست آبی بیارید پیشش بریزید آب را بر خاک حرص خودش را جمع کرد و هفتمی و هشتمی را زد ضرب نهم؛ ضرب دهم را هم مثل همانها زد تا اینکه تیغ یازده را زد مظلوم عالم، دستوپا زد اهل حرم، حیران دنیا به آخر میرسد اینجا با ضربهی آخر