در خود خزیده بودم تو بیخبر رسیدی
سیدرضا نریمانیپسندیدن4
بازدید2.9K
در خود خزیده بودم، تو بیخبر رسیدی من خواب مانده بودم، وقت سَحر رسیدی حتّی صدای پایَت من را نکرد بیدار من منتظر نبودم، تو از سفر رسیدی تو در زدی ولی باز، نشنید گوشم انگار تو باز هم به داد این کور و کر رسیدی ای ماهِ روزه خیلی، خشکیده بود چشمم امّا به جای من تو، با چشم تَر رسیدی دیدی فرار کردم، دیدی گُریزپایم هم بیشتر دَویدی، هم بیشتر رسیدی من در گناه بودم، نزدیکِ چاه بودم میخواستی نیفتم، آسیمهسَر رسیدی دستِ مرا گرفتی، در روضهام نشاندی هم روضهخوان شدی و هم خونجگر رسیدی هر روز وقتِ افطار، هر روز مثل هر بار رفتی کنار گودال، از تَن به سَر رسیدی لبتشنه بود ارباب، ای روضهخوانِ بیتاب بَردار با خودت آب، فردا اگر رسیدی ***** (مُردم آخر ز غم تَنِ به هم دوختهات دلم افروخت از آن لبان افروختهات آب خوردم، عوضِ خنکشدن، حس کردم جگرم سوخت برای جگر سوختهات)