درتشنگی سراب به دردی نمیخورد
حسن حسینخانیپسندیدن7
بازدید2.1K
در تشنگی سراب به دردی نمیخورد تنها خیال آب به دردی نمیخورد باید به زیرِ نورِ بزرگان جُلوس کرد در سایه، آفتاب، به دردی نمیخورد از این به بعد مَعْطلِ این دل نمیشوم این خانهی خراب به دردی نمیخورد از منظر نگاه شما جلوه دیدنیست عکس بدون قاب به دردی نمیخورد جان مرا بگیر فقط گریه را نگیر چشمه بدون آب به دردی نمیخورد حرفی بزن که اشک مرا در بیاوری این جام بیشراب به دردی نمیخورد چشمی بده که قلب مرا زیر و رو کند گریه مرا کنار تو با آبرو کند ما را به جز هوای شما پر نمیدهند ما را به جز برای شما سر نمیدهند بال وَبالْ مانع اوج است پس اگر بالم نمیدهند چه بهتر نمیدهند گاهی کنار دلبریت جَبر لازم است دل را به اختیار به دلبر نمیدهند جبریل هم به قبّهی تو رَه نیافته معراج را به غیر پیمبر نمیدهند آن جا که میلِ یار اسیریِ عاشق است در بند میروند ولی سر نمیدهند ایرانیان به هیچ بزرگِ قبیلهای جز خاندان فاطمه دختر نمیدهند تا زنده ایم تَرک ولایت نمیکنیم با غیر آل فاطمه وصلت نمیکنیم