دارد امید که دردش به مداوا نکشد
حسین محمدی فامپسندیدن1
بازدید1.7K
دارد امید که دردش به مداوا نَکِشَد با چُنین دَرد غَمَش کاش به فردا نَکِشَد زَهر خورد و جِگَرَش سوخت لَبَش را سوزاند چه کُنَد از دِل اگر نالهی زَهرا نَکِشَد بارِ اول که در این خانه نبوده اما۲ کاش میشد به کنار پسرش پا نَکِشَد سینه وقتی که بسوزد نَفَسَت می گیرد۲ نیست امید که کارش به تَقَلا نَکِشَد (پِسَرَش چاکِ گریبان زَده بَر بالینَش چه کُنَد دَست اگر بَر سَرِ بابا نکشد)۲ ظرف آبی به لَبَش دید فقط گفت حسین نفسی نیست اگر وای حُسِینا نَکِشَد کربلا آب رسید و به زمین ریخت اَما خواست نامرد که یک آه هم آقا نَکِشَد دست خواهر به سَرَش داشت دعایی شاید خدایا لحظهی آخر او کار به دعوا نَکِشَد ضربه ها این همه بر صورت آقا نَزَنید۲ هیچ کَس نیست که یِک تیر در اینجا نَکِشَد شُعله افتاده به دامانِ یَتیمی اما میدَوَد تا که کَسی گیسوی او را نَکِشَد بیشتر میشود آتش اگر اینقدر دَوَد عمه ای کاش که این شُعله به بالا نَکِشَد میبَرَد هر چه دِلَش خواست حَرامی باشَد اما کاش فریاد سَرِ دُختَرِ نو پا نَکِشَد خوب شُد بود عَمو بر سَر نِیزه تا که حالِ این خواهر تَنها به تَماشا نَکِشَد