داد جگرش ادامه داد علیست
حسن حسینخانیپسندیدن3
بازدید1.8K
داد جگرش ادامه داد علیست فریاد گلوش عین فریاد علیست هیهات! سفیر بودنش جرمش نیست جرمش فقط این است که داماد علیست در کوفه که هر محله اش بلوا بود آرام نشسته بود, چون دریا بود در خانه طوعه رفت تا قرب على پس خانه نبود، مسجدالاقصى بود نذر قدم یار، سرى دارم من از شوق دوتا چشم ترى دارم من در خواب امیر مومنان را دیدم به به، چه مبارک سحرى دارم من دیدید اگر که جان به کف آمده ام اى کوفه اگر به این طرف آمده ام مقصود على بود و على بود و على در اصل زیارت نجف آمده ام بنویس که مسلم ات مسلمان علی ست داماد على نه، از غلامان علی ست بنویس سر حبیب بر دامن توست اما سر من به روى دامان علی ست [ز بام بر سر راهت فتاده ام یعنی به دست و پات میفتم حسین کوفه میا پایم ز مسیر خسته شد در کوفه دست علمگیر بسته شد در کوفه لبهایم اگر پاره شد با شمشیر دندانم اگر شکسته شد در کوفه اما سر نیزه ها سرم را نزدند با نیزه ی کفر پیکرم را نزدند دیگر به خدا گیسویی گیر نکرد در حال فرار دخترم را نزدند] این کوچه به رد پاى تو محتاج است منبر به تو و صداى تو محتاج است اى دختر فاطمه بیا حرف بزن این کوفه به خطبه هاى تو محتاج است مشتاقم و اجبار نمیبرد مرا با جبر سر دار نمیبرد مرا من یوسف بى مشترى این شهرم ورنه سربازار نمیبرد مرا ***