خون سرخی بر عبای رنگ یشمش ریختند
حیدر خمسهپسندیدن17
بازدید900+
خون سرخی بر عبای رنگ یشمش ریختند تشنه بود و آب را در پیش چشمش ریختند دست شمر افتاده بود آن زلف بر هم ریخته خشکی لبهاش را با چکمه بر هم ریخته نیزه جای جرعه آبی در گلویش میکنند پیش چشم مادر او پشت و رویش میکنند بعد گودال از حوالی حرم رد میشدند شمر و خولی پیش راه زینبش سد میشدند