خوشا به غم که از این خانه شاد برگشته
محسن عرب خالقیپسندیدن6
بازدید2.1K
خوشا به غم که از این خانه شاد برگشته خوشا به کفر که با اعتقاد برگشته دلی که رو به کسی غیر تو نزد آمد کسی که غیر تو دل، دستِ کس نداد برگشته فدای حلقهی بیت گِلینِ تو که بر آن بخیل آمده اما جواد برگشته جایی برای عرضهی حاجت نداشتیم ما را پناه، گوشهی بابالجواد داد (گر گدا کاهل بُود تقصیر صاحبخانه چیست) دستش به کم نمیرود و کم نمیدهد کم خواستیم حاجت خود را زیاد داد بیهوده تا غروب پیِ کسب روزیام رزق مرا جواد همان بامداد داد همه عمر هرزه دویدهام خجلم کنون که رسیدم من اگر به حلقه تنیدهام، تو برونِ در ننشانیام از پشت در چرا به گدا لطف میکنید در را کمی دگر بگشا تا ببینمت سلام جانِ جهان ای جوانیِ سلطان گدای خانهات آن خانهزاد برگشته زِ چشمِ گنبدتان چشم برنمیدارد سری که جانب بابالمراد برگشته زهی سعادتِ خورشید که زِ خانهی تو غروب رفته ولی بامداد برگشته گره به کار به این در زیاد آمده است شفا گرفته از این در زیاد برگشته در خانهای که غیر دعا و ثنا نداشته در حجرهای که هیچ به جز ربَّنا نداشته آنجا که جز تلاوت قرآن نداشته چیزی به جز تفقّد و احسان نداشته از ساحتی که غیر کرامت ندیدهاند از خانهای که غیر محبّت ندیدهاند چیزی به غیر هلهله امشب نیامد جز کف زدن صدای مرتّب نیامد آرامتر غلام چرا خنده میکنی؟ لبخند را زِ فاطمه شرمنده میکنی آه ای کنیز کِل نکِش اینقدر پشت در ناخن به زخمِ دل نکِش اینقدر این زن که دست جَعده هم از پشت بسته است مرگِ امام را به تماشا نشسته است رقاصّهای که کینهی او گُر گرفته بود جان دادنِ وِرا به تمسخر گرفته بود دستور داد صبر خدا را سرآوَرَد پیشش ادای تشنگیاش را درآورد پیش نگاه هرزهی بیاحترامها لبتشنه جان سپرد جوان امامها شد روضهی غریبیِ اسلام، پیکرش بر خاکها کشیده شده جسم اطهرش مانند آفتاب لب بام بُرده شد تو فکر کن آن بدن آرام بُرده شد هرگز ندید در آن مسیر احترام نه آرام بُرده شد بدنش روی بام نه حتی اگر نگویم بسیار خورده است سر لااقل دو بار به دیوار خورده است دیوار گفتم و در و دیوار زنده شد در خاطرم مصیبت مسمار زنده شد ای خوش به حال هر که در این روضه مُرده است یک زن میان کوچه به دیوار خورده است گرفت راهِ زنی را به کوچه راهزنی در آن محلّه که بسیار رهگذر دارد خوبیِ پشتبام همین است ای امام پای کسی به سینهی تو وا نمیشود **** فرقةٌ بالسیوف فرقةٌ بِالسنان میزنن حسینمو حرامیها بیاَمان فرقةٌ بالسیوف فرقةٌ بِالسنان میزنن با همدیگه خولی و شمر و سنان فرقةٌ بالحدید فرقةٌ بالخشب الهی نیفتی گیر دشمن بیادب فرقةٌ بالحجر فرقةٌ بالعصاء