خورشید من آمدی شبانه
سیدرضا نریمانیپسندیدن15
بازدید12.9K
خورشیدِ من آمدی شبانه قدری بغلم کن عاشقانه نشناختمت در اول کار نفرین خدا بر این زمانه کی زیر گلوت را عزیزم اینطور بریده ناشیانه؟ تقصیر حرارت تنور است این سوختگیِ زیر چانه امروز شبیه موی تو سوخت آن موی بلند دخترانه اوضاع مناسبی ندارم چه خوب که آمدی شبانه من که همه عمر رفته بودم تنها به مجالس زنانه رفتم وسط شرابخواران کَت بسته، به زورِ تازیانه بَرخورده به من، چرا نبوده برخوردِ کسی مؤدّبانه من دختر شاه عالمینم دادند ولی به من اعانه در راه، شتر تکان نمیخورد خوردم کتکی به این بهانه هر بار طناب را کشیدند خوردیم زمین دانه دانه من سیر غذا نخوردم اما خوردم دل سیر تازیانه افتاد سرت زِ روی شاخه افتاد سرم به روی شانه هر سنگ که بر سر تو میخورد میکرد به سمت ما کمانه از خاطر من نمیرود نه آن ضربهی چوب وحشیانه سالم لب من، لب تو زخمی والله که نیست عادلانه دیگر زِ سفر بدم میآید کِی میبَریام پدر به خانه؟ دیدی که زِ شب هراس دارم خورشیدِ من آمدی شبانه نکنه به زور برگشته اونقده صداش زدم که از دل تنور برگشته نکنه به زور برگشته تا که دید خرابه تاریکه میترسم، نور برگشته ما از حرم بودیم، تو جمعا کم بودیم ما محترم بودیم بیاحترامی شد رو خار رفتیم و ناچار رفتیم و بازار رفتیم و بیاحترامی شد من دارم به زور میبینم صورتت عوض شده از هر طرف هرجور میبینم من دارم به زور میبینم تو الان کنارمی یا که بازم از دور میبینم؟ خیلی بَده حالم، از زجر مینالم افتاده دنبالم، میشنوی چی میگه؟ از حال رفتم که همش میگفتم که خودم میافتم که هولم نده دیگه سنگ تا غروب میخوردیم شب که میشد از سنان و دار و دستهش چوب میخوردیم سنگ تا غروب میخوردیم مجلس حرام زخم از اون همه آشوب میخوردیم سنگ صبور بودی، از من تو دور بودی گیرِ تنور بودی، من اینو فهمیدم اون ظالم نامرد، وقتی سرت اومد با خیزرون میزد، من اینو فهمیدم خواب دیدم که تنت رو زمین، نفس میزدی، گلوتو بُرید گریه کردم همون که زدت، اومد منو زد موهامو کشید او میکشید و من میکشیدم او میدوید و من میدویدم خستهام بس که بین این صحرا در پی تو دویدهام ای طفل چکمههایم خراب شد از بس خار از آن کشیدهام ای طفل نام من را شنیدهای تا حال خوب بشنو که نام من زجر است از من و شغل من چه میدانی کار هر صبح و شام من زجر است دیدم از دور با کسی انگار درد دل بیحساب میکردی چه کسی را در این بیابان مادر خود خطاب میکردی به امید کمک مباش ای طفل اَحدی بین دشت هرگز نیست زحمت دادی و نمیدانی در مرامم گذشت هرگز نیست وقتی از روی ناقه با لگدم روی خاک با سر افتادی باید این را حساب میکردی که تو با بد کسی درافتادی بس کن ای زجر کم گزافه بگو گرچه طفلم، ولی یلی هستم بهخدا از کسی نمیترسم نوهی مرتضی علی هستم اگر آهم درآید از سینه کار تو اشک و آه خواهد شد هر کسی با رقیه درافتاده روزگارش سیاه خواهد شد تو مرا هر چقدر هم بزنی باز هم جان نمیسپارم من مقصد آخرین من شام است با حبیبم قرار دارم من من خبر دارم آن شهید شده ور نه بی من نمیرود سفری خواستم عمّه غصّه کم بخورد زدهام خویش را به بیخبری من اگر تو را حلال کنم ولی از حرمله نمیگذرم از کلام رباب فهمیدم پیش لشکر خجل شده پدرم غصّه دارم در انتهای قیام آبروی یزید را ببَرم بعد هم با خیال آسوده میروم به سوی پدرم