خواستی عمامه برداری اگر نگذاشتند
حاج حسین سازورپسندیدن6
بازدید600+
خواستی عمامه برداری اگر نگذاشتند از تن جدا ولیکن پیرُهن برداشتند شخم زد ده اسب جدت را و بعدش کوفیان تیغها و نیزهها را روی جسمت کاشتند پیکرش را دشنهها هر قدر برمیداشتند سنگ اندازان به رویش سنگ را انباشتند سر بریدند ارباً اربا تاختند جای خودش عمه را بر دیدن این صحنهها واداشتند خوب شد سالم به خانه آمدی اما حسین پیکری از او برای خواهرش نگذاشتند آتش فتنه چه داغی سر داغت میریخت سرزده از در و دیوار به باغت میریخت خانهات بی خبر از اشک زلالت میسوخت چه بگویم دل همسایه به حالت میسوخت پشت مرکب چه غریبانه کشاندند تو را پابرهنه سر بازار دواندند تو را پشت مرکب رمق اندک پایت افتاد سرشناس همهی شهر، عبایت افتاد ارثی از مرثیهاش بردی و گفتی مادر وسط کوچه زمین خوردی و گفتی مادر باز هم شکر به عمامهی تو دست نخورد حرف غارت نشد و جامهی تو دست نخورد زخمی نیزهی هر بیسر و پایی نشدی بی کفن مانده به گودال بلایی نشدی باز هم شکر به خلخال نگین باقی ماند اهلبیت حرمت پرده نشین باقی ماند