خواستم مشک به دستت
حاج حسین سازورپسندیدن7
بازدید4K
خواستم مشک به دستت برسانم که نشد یا که آبی به لبت حیف به جانم که نشد بین دندان من این مشک دلم را سوزاند سعی کردم نشود خیس لبانم که نشد تا نیفتند زمین دخترکانت بی من خواستم تا به حرم تن بکشانم که نشد پیش تو پا نشدم آه مرا میبخشی گفتم از تیر خودم را بتکانم که نشد سعی کردم بخدا هر چه که تیر است به سنان جای این مشک بر این سینه نشانم که نشد تیر را تا که کشیدم رمقم را هم برد آمدم بر روی زین باز بمانم که نشد که عمود آمد و تا بین دو ابروم وا شد خواستم نشکند ابروی کمانم که نشد خواستم تا که به صورت نخورم روی زمین هرچه کردم نخورد نیزه دهانم که نشد دست وقتی که نباشد همه اینها بشود کاش میشد نشوی فاتحه خوانم که نشد