خدای مهربانیهاست سلطانی که من دارم
حاج علی کرمیپسندیدن18
بازدید11.7K
خدای مهربانی هاست سلطانی که من دارم فدای مهر بسیارش دل و جانی که من دارم کنارش ذره ناچیز چون خورشید می تابد ندارد هیچ موری این سلیمانی که من دارم نسیم رحمتش, بار گناه از دوش بردارد به لطفش کاه گردد کوه عصیانی که من دارم نمیدانم چرا آنقدر با من مهربانی تو نمیدانم کنارت میزبانم یا که مهمانم اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست میگویم که من یک شاعر درباریام مداح سلطانم ما رعیتیم و حضرت سلطان تویی و بس تنها امیر کشور ایران تویی و بس چه فرقی می کند آهو, کبوتر یا که سگ باشم که او بی اعتنا باشد به عنوانی که من دارم به وقت مرگ می آید به بالینم یقین دارم شروع وعده های اوست پایانی که من دارم وقتی میخوره به کار من گره وا میشه بازم به روم یه پنجره ندیدم کسی رو ناامید کنی ندیدم کسی رو دست خالی بره چقدر مریض اومد دوا گرفت سرطانیام ازت شفا گرفت یه نفر چند سالی بود بچه نداشت اومد از تو یه غلامرضا گرفت نمیتونی به کسی بگی برو به جوادت که قسم بدن تورو به خدا واسه تو هیچ کار نداره خوب کنی مریضه روی ویلچرو ****** صفای تربیت باغبان حرامم باد که در مجاورت گل دم از سفر بزنم خدا مرا به حقیقت بدی شناس کند که حلقه بر در این خانه بیشتر بزنم **** در عاشقی ندیدهام کسی از تو دقیق تر هستی تو از تمام رفیقان رفیق تر **** آسمون تر از همه نبود مگه بیکرون تر از همه نبود مگه چرا راضی به کشتنش شدن مهربون تر از همه نبود مگه سر و روی صورتش پریده بود عباشو روی سرش کشیده بود روی خاک هجره دست و پا میزد آقامون شبیه مار گزیده بود کسی مارو یک سره شعار نداد سرش و کسی به نیزهدار نداد خیلی راحت نفسش رها میشد کسی با پا سینش و فشار نداد *** از تو قتلگاه سرش بیرون زده تکه تکه جگرش بیرون زده یک جوری با نیزه تو سینش زدن نیزه ها از کمرش بیرون زده جگرش آتیش گرفت و آب میخواست دیگه نالشم نمیرسید به گوش شمر و دیدم عصبانی شده بود چومه رو فشار میداد...