نه مهلت که پیراهنِ تو ببویم
ابوذر بیوکافیپسندیدن3
بازدید8K
نه مهلت که پیراهنِ تو ببویم نه فرصت که در ماتم تو بگریم حسینِ من خداحافظ ای جوانیِ زینب سلام ای قدِّ کمانیِ زینب خدا را از این غم چه چاره کنم؟ برادر جان بی تو در دل صحرا شده تنها خواهرت گُلِ زهرا، حسینِ من تنت بیسر مانده در دل صحرا سرت گشته روی نیزهی اَعدا حسینِ من **** جنگ بالا گرفت، نیزه جا گرفت روی تن حسینِ من تو مردای مست میشد دست به دست پیروهنِ حسینِ من میزدنت، میزدنت...