خبر آمد که زِ معشوق، خبر میآید
حاج محمود کریمیپسندیدن29
بازدید3.9K
خبر آمد که زِ معشوق، خبر میآید رَه گشایید که یارم زِ سفر میآید کاش میشد که ببافند کمی مویم را آب و آیینه بیارید، پدر میآید نه تو از عهدهی این سوخته برمیآیی نه دگر، موی سرم تا به کمر میآید جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد غالباً درد به دنبال جگر میآید راستی گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست؟ سر که آشفته شود، حوصله سر میآید هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم نیم عمّامه از آن بهر تو، درمیآید به کسی ربط ندارد که تو را میبوسم غیر من از پس این بوسه که برمیآید؟ راستی هست به یادت، دَم آخر گفتی دخترِ من به تو چادر چقَدَر میآید سرمهای را که تو از مکّه خریدی، بردند جای آن لختهی خونم زِ بصر میآید