خبر آمد که زِ معشوق خبر میآید
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن5
بازدید4.2K
خبر آمد که زِ معشوق خبر میآید ره گشایید که یارم زِ سفر میآید کاش میشد که ببافم کمی مویم را آب و آیینه بیارید، پدر میآید نه تو از عهدۀ این سوخته بر میآیی نه دگر موی سرم تا به کمر میآید جگرت بودم و دردِ تو گرفتارم کرد غالباً درد به دنبالِ جگر میآید راستی، گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست سر که آشفته شود حوصله سر میآید هست پیراهنی از غارتِ آن شب به تنم نیم عمامه از آن بهرِ تو در میآید به کسی ربط ندارد که تو را میبوسم غیِر من از پسِ کار تو که بر میآید راستی، هیچ خبردار شدی تب کردم راستی، لاغری من به نظر میآید راستی، هست به یادت دمِ چادر گفتی دخترِ من، به تو چادر چهقدر میآید سرمهای را که تو از مکه خریدی، بردند جای آن لخته خونی که زِ سر میآید ***