بر طالع من حک شده
سیدرضا نریمانیپسندیدن17
بازدید6K
بر طالع من حک شده دیوانه بودن با عقل و جمع عاقلان بیگانه بودن قسمت نشد که پای تو آتش بگیرم توفیق میخواهد مگر پروانه بودن؟ لقمه دهانم میگذاری و میارزد تا به ابد عبد درِ این خانه بودن حالا که تو مال منی معنا ندارد دنبال مال و شهرت و کاشانه بودن من یاکریم گرم ذکر یا کریمم سیرم از این در بند آب و دانه بودن اصلا معطل کن مرا که دلنشین است چشم انتظار روزی ماهانه بودن امشب به یُمن مقدم خود ای نگارم اصلا مرا گردن بزن حرفی ندارم تو آمدی معنا ببخشی لفظ یل را صید خودت کردی غزال من غزل را تو مغز بادام رسول الله هستی تو آمدی رونق دهی ضرب المثل را گرم طوافت دیدهام ماه مدینه خورشید را زهره و ناهید و زحل را تفسیر کن تا قسمتی شام ابد را تعریف کن سربسته هم صبح ازل را من باورم ایناست که در امر خلقت تو مشورت دادی خدای لم یزل را ای حیدر ثانی به تیغ تو سپردند نابودی فتنهگر جنگ جمل را هرکه به تو ایمان ندارد در حضورش باید بخوانم آیهی «بل هم أضلّ» را تا پای تو یک روز خونم را بریزند دارم به لب «الموت احلی من عسل» را یک شهر مشتاق رهایی داری آقا قطعا که یک دنیا فدایی داری آقا از خواب غفلت شهر را بیدار کردی وقتی مسیر عشق را هموار کردی من روزه را با یا حسن افطار کردم با مقدمت این ماه را پر بار کردی با سفرهای که در مدینه پهن کردی امثال حاتم را دگر بیکار کردی مانند زهرا مادرت رفتار کردی دار و ندار زندگیات را سه دفعه با شوق در راه خدا ایثار کردی تو مرتضای دومی در زهد و تقوا هر روز را با نان جو افطار کردی در را که به روی فقیرانت نبستی با روی باز از سائلات دیدار کردی جیب مرا پر کردی از درهم نه یکبار این لطف را در حق من تکرار کردی از این همه الطاف تو ممنونم آقا من آبرویم را به تو مدیونم آقا با هر نگاه از آجر ما نان بسازی در کوچهی خود خیمة الإحسان بسازی آنقدر میبخشی که با دست کریمت از سائل درمانده یک سلطان بسازی تو کعبهی لطفی اگر خلوت بمانی با دست پر مهر خودت مهمان بسازی کافیست که از خانه پا بیرون گذاری از خاک کوچه لؤلؤ و مرجان بسازی دور از تصور نیست آقا جان شبی هم از من فؤاد و دعبل و عمان بسازی ترفتند تو ایناست که ساکت بمانی تا با هنرمندی خود جریان بسازی تا مهربانی را بیاموزی به عالم با طعنه و دشنام این و آن بسازی کم مانده که با یک نگاه فوق العاده از مرد شامی میثم و سلمان بسازی سلمان که مِنّا شد رها از هر چه مَن شد یک پنجم از عمر را عبدالحسن شد ای آسمانی رزق امروز زمینی مثل علی دست خدا در آستینی عباس، علی اکبر، محمد، عون، قاسم الحق والانصاف لشگر آفرینی هرکه ذیل ذلیلات خوانده بی شک خود ذلیل است مولا عزیزی و معزّ المؤمنینی من که زبانم بند آمد از شکوهت حرفی بزن با من به لحن دلنشینی من که خبر دارم دو دفعه صبح و مغرب نزد جزامیهای شهرت مینشینی من به تو رو میآورم فردای محشر تو بهترین مصداقی از حبل المتینی یکبار از نزد تو ناراضی نرفتم از بسکه آقا مهربان و نکته بینی عبد تو هستم بیم فردایی ندارم منکه به خوبی تو آقایی ندارم از تو نوشتن از تو گفتن کار من نیست بدبخت هرکس که برایت سینه زن نیست صبر و سکوت و صلحتات آقا مصلحت بود ورنه شبیه تو کسی که صف شکن نیست باید زره بر تن کنی وقت نمازت این دشمن بزدل حریف تن به تن نیست قافیهام تکرای است اما میارزد اصلا کی به خوبی آقای من نیست أین الحسن سر میدهد خاک یمن هم نالههای آتشین که از قَرن نیست با نام تو روحانی اینجا کردند هرکس که نامش شد حَسن حتما حَسن نیست بشکن تمام قفلها را ناز شصتت داری کلید باب جنت را به دستت