حسینیم وای حسینیم وای
حسن حسینخانیپسندیدن25
بازدید4.7K
بده اجازه بَرَم سوی سایه پیکر او که آفتاب نسوزد جراحت تن او در آتشم که از عطش دَم مرگ بلند جای نفس بود دود از دهنش به کهنه پیرهنی کرد او قناعت و آه که بعد مرگ برون آورند از بدنش به بوی پیرهنی قانعم زِ یوسف خویش ولی نه یوسفم اینک بُوَد نه پیرهنش طمع بریدم از او آن زمان من ناکام که دوخت سوزن پیکان به هم لب و دهنش مراست آرزوی گفت و گوی او اما زِ نوک نِی شنوم بعد از این مگر سخنش **** کینه توزان جمل خنجرشان کند شده میزند بَر سَر او هر که عصایی دارد مادرش دوخته با دست شکسته نکشید مگر این پیراهن پاره بهایی دارد بی کفن در ته گودال رهایش نکنید چه کسی بین شما کهنه عبایی دارد؟ دست کم برتنش آهسته قدم بگذارید آخر این کشتهی مظلوم خدایی دارد