حرفی بگوی و از لب خود کام ده مرا
میثم مطیعیپسندیدن2
بازدید100+
حرفی بگوی و از لبِ خود کام دِه مرا ساقی زِ پا فِتاده شدم، جام دِه مرا فرسوده دل زِ مَشغلهی جسم و جان، بیا بستان زِ خود، فراغت ایّام دِه مرا رزقِ مرا، حواله به نامحرمان مَکُن از دستِ خویش، بادهی گُلفام دِه مرا بوی گلی، مشامِ مرا تازه میکند ای گلعُذار بوسه به پیغام دِه مرا حرفی بگوی و از لبِ خود کام دِه مرا ساقی زِ پا فِتاده شدم، جام دِه مرا عُمرم برفت و حسرت مَستی زِ دل نرفت عمری دگر زِ معجزهی جام دِه مرا ای عشق، شعله بر دلِ پُر آرزو بزن چندی رهایی از هَوَسِ خام دِه مرا جانم بگیر و جامِ مِی از دستِ من مگیر ای مُدَّعی هر آنچه دهی، جام دِه مرا حرفی بگوی و از لبِ خود کام دِه مرا ساقی زِ پا فِتاده شدم، جام دِه مرا مرغِ دلم به یادِ رفیقان به خون تپید یا رَب، امیدِ رَستن از این دام دِه مرا بشکفت غنچهی دلم ای بادِ نوبهار خندان دلی بِسانِ امین وام دِه مرا حرفی بگوی و از لبِ خود کام دِه مرا ساقی زِ پا فِتاده شدم، جام دِه مرا