حال بی سامان من از عشق تو سامان گرفت
محمد ابراهیمی اصلپسندیدن0
بازدید1.2K
حال بیسامان من از عشق تو سامان گرفت این گدا از دست تو هر روز آب و نان گرفت مثل یک مُردار بودم گوشهای از عُزلتم تا که نامت را شنیدم پیکر من جان گرفت ذکر یا حیدر بُوَد شیرینیاش در کام من احتیاجم را دگر از قند و از قندان گرفت بسکه ایوان طلایت مات مبهوتم کُنَد گاهگاهی این زبانم، ذکر یا ایوان گرفت یک عروسِ حیدری دیدم، که از صحن نجف خاک را برداشت و با آن حنابندان گرفت تکتکِ آیاتِ قرآن وصف شاه لافتیست از شما مضمون خود را سورهی انسان گرفت هر کسی عشق تو را دارد خودش درمان بُوَد هر کسی دور از تو شد هم، درد بیدرمان گرفت جایگاه دشمنت باشد به قعر چاه وَیل تازه خیلی هم خدا بر حالشان آسان گرفت مسجدی که اشهدُ اَنَّ علی را قطع کرد از ستون باید شکست و سردرش سیمان گرفت داریوش و کوروش و این داستانها، بیخیال کشورِ ما اعتبار از حضرت سلمان گرفت