جمعمان جمع که تا نقش خیالی بزنیم
سید حجت بحرالعلومیپسندیدن1
بازدید2.1K
جمعمان جمع که تا نقش خیالی بزنیم کوچه باغی برویم و پر و بالی بزنیم پای حافظ قدح از شعر زلالی بزنیم جمعمان جمع بیایید که فالی بزنیم شاخ شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند جمع همه صفشکنان بگذارید از این فاصله بویی بکشیم سرِ خُم را بگشائیم و سبویی بکشیم تیغ ابروی خمش را به گلویی بکشیم صد و سی و سه نفس نعرهی هویی بکشیم از دل ما چه به جا مانده که غارت کرده پسر سوم زهراست قیامت کرده ماه و خورشید دو حیران و دو سرگردانند سالها دل پی این طایفه میگردانند بال در بال فرشته غزلی میخوانند ما همه بنده و این قوم خداوندانند آمده تا زِ علی تیغ دو دم را گیرد قد برافرازد و بر دوش علم را گیرد آسمان پیش قدمهاش به حیرت افتاد کهکشان وقت تماشاش به زحمت افتاد موج برخاسته و زان همه هیبت افتاد کوه تا نام تو گوید به لکنت افتاد این علی هست خودش هست جنابش آمد خوش به حال دل زینب که رکابش آمد