جبر نگاهت از دل من اختیار برد
علی اکبر زادفرجپسندیدن5
بازدید500+
جبر نگاهت از دل من اختیار برد زلفت رسید و پای مرا پای دار برد بسته شده است بار تمام قبیلهاش هر کس به دوش خویش، برای تو بار برد بالاترین عبادت ما گریه بر شماست باید که گریه محضر پروردگار برد ای افتخار عالمیان جامهی تو را یک نانجیب آمد و با افتخار برد مقتل نوشته است چه زجری کشیدهای یک نصف روز ذبح گلوی تو کار برد یعنی یکی نبود بگوید سهشعبه را باید بهجای جنگ برای شکار برد بیچاره شد رباب زمانی که حرمله همراه خود به پشت حرم نیزهدار برد لعنت به شمر، اهل و عیال تو را حسین پای برهنه روی مغیلان و خار برد قوم حسود هند جگرخوار، عاقبت قوم تو را به مجلس بیبند و بار برد آخر عقیله ناقهی عریان سوار شد او را به ناکجا ستم روزگار برد * * * * گمان به نیزه و شمشیر و سنگ میبردم ولی به کُندیِ خنجر گمان نمیکردم تو را به رسم عربهای جاهلی کشتند بدان طریق که دیگر گمان نمیکردم سر بریده به هر مادری نشان دادند ولی به مادر اصغر گمان نمیکردم قبول، بیتو سفر میکنم به شام اما کنار شمر، برادر گمان نمیکردم * * * * تو نیستی و به شمر و حرمله افتاده کار من دارم میرم اسارت، بچههام نیستند کنار من تو رو از من جدا کرده یکی با خنجر کُندش روی نیزهها میبینمت امشب نگار من حسین چشم تو روشن داره میره اسارت خواهر تو حسین چشم تو روشن رباب افتاده دنبال سر تو به چشم من بارون زده اسیر حرمله بودن برا من بَده ای کاش بشه غمدار نریم یه کاری کن با دست بسته بازار نریم * * * * فضه آنجا بود اما لحظهی ذبح حسین مادرش فریاد میزد یا امیرالمؤمنین این حسین توست، زیر نیزهی تیز سنان این حسین توست، زیر چکمهی شمر لعین این حسین توست، خلقی میکِشندش آنچنان این حسین توست، جمعی میکُشندش اینچنین این حسین توست عریان روی خاک افتاده است این حسین توست، رأسش را به روی نِی ببین از نجف برخیز و بنگر رشتههای گردنش پاره شد در زیر تیغ خصم، یا حَبلُالمتین