جانا جانم قربانت
وحید شکریپسندیدن22
بازدید1.2K
جانا جانم قربانت سرگردان و حیرانت چشمانت دل بُرد از ما ما مغلوبِ چشمانت تازه دامادِ کربلا قاسم شاخِ شمشادِ کربلا قاسم از کام مقدّسش عسل میافتد از هر نفسش شعر و غزل میافتد هر کس که نبَردِ پدرش را دیده با دیدنِ او یاد جمل میافتد معلّی قاسم، مصلّی قاسم به قلب نجمه، تَسَلّی قاسم خم ابرویت شده محراب و دو چشمان تو مصلّی قاسم **** بر سر بسته عمّامه کام دشمن ناکامه با این سن کم حالا پرچمدارِ اسلامه ماهِ زیبارو، حضرت قاسم مثل کوهی از جرئته قاسم سردارِ صفشکن به میدان آمد بیشمشیر و کفن به میدان آمد بابایش را چنان به تصویر کشید گویی اصلاً حسن به میدان آمد قضا یا قاسم، قَدَر یا قاسم تویی شاگردِ قمر یا قاسم حسن بود اینجا یقیناً میگفت شدی تکرارِ پدر یا قاسم