تو موسایی اگر حتی نیندازی عصا را هم
علی اکبر زادفرجپسندیدن34
بازدید2.3K
تو موسایی اگر حتی نیندازی عصا را هم به زندان رفتی و گردن گرفتی جُرم ما را هم تو در بندی ولیکن اختیار دَهر را داری خدا داده به دست بستهات ارض و سمارا هم تو که دست جوان مست را در کوچه میگیری توقع میرود آقا بگیری دست ما را هم در این دنیا که تشخیص مسیر زندگی سخت است خدا را شکر افتاده به کوی آشنا راهم دعاهایی که بالا رفته با دست شما رفته و این یعنی که میگیری شما دست گدا را هم شفا را غالباً از سفرهات بردند مادرها که تحت الامر نان سفرهات کردی شفا را هم ***** مادر پدرهامان همین که کم میآوردند یک سفرهی موسی بن جعفر نذر میکردند ***** دلم جلد است بین این در و آن در نمیچرخد زبانم جز به مدح آل پیغمبر نمیچرخد اگر یک لحظه از من چشم برداری چه خواهد شد نه خون بی اذن تو در این پیکر نمیچرخد شما از چهارده تا کعبهی سیار دنیایید که تا هستید کسی دور سر کسِ دیگر نمیچرخد تو هستی برکت این سفرههای رزق و روزیها وگرنه زندگیِ اینهمه نوکر نمیچرخد به لطف بودن اولاد موسی حالمان خوب است بدون مشهد و قم چرخ این کشور نمیچرخد زن بد کاره را سبوح و قدوس تو عابد کرد مسلمان میکنی با دست بسته بیحیارا هم قریب چارده سال است که کتبسته میخوانی نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب را عشارا هم تو را با تازیانه میزند گویا نمیداند شفاعت میکنی در روز محشر انبیارا هم جه بی رحمانه زندانبان شکسته در دل زندان به مانند غرورت، استخوان ساق پارا هم تو را زنده به گورت کردهاند اینجا که زندان نیست نه، اینگونه نمیسازند حتی قبرهارا هم چنان با ساق پای تو غل و زنجیر ممزوج است که با سختی جدا کردند از زخمت عبارا هم عبا گفتیم و یاد جد عریان تو افتادیم غم عریانیاش سوزاند حتی بوریارا هم ***** یک عبا داشتی و خرج علی اکبر شد با چه از روی زمین جسم تو را بردارم بر روی کشته لااقل چیزی میاندازند گیرم که این افتاده اصلاً نامسلمان است ***** صد جادهها ز جلوه روحانی تواند زندانی خدا همه زندانی تواند با دستهای بسته مناجات دیدنیست یک گوشهای نشسته مناجات دیدنیست در زیر تازیانه خدا را صدا بزن آه ای غریب قید ملاقات را بزن جایت کم است بال و پرت را تکان نده دیوار محکم است سرت را تکان نده تا ساقهات خمید خمیده شدی توهم زنجیر را کشید کشیده شدی توهم خورشیدی و به جانب گودال میروی پایت تکان که میخورد از حال میروی یک گوشه دختران خودت را صدا زدی با دست و پای بسته شده دست و پا زدی پا جای دستهای توسل گذاشتند جسم تو را سه روز روی پل گذاشتند رد میشدند مردم بیعار بارها رد میشدند از بغل تو سوارها اما کسی به رخت و لباس تو پا نزد اما کسی دهان تو را با عصا نزد تا خود حشر بر سنان لعنت که فرو کرده نیزه بر دهانت پیرمردان ناتوان حتی با عصا میزدند بر بدنت ***** من زینب صبور تو بودم ولی حسین هنگام قتل صبر تو صبرم تمام شد مرکبها سیراب بودند اما هنوز تشنه بود وسط مقتل با آه سینه سوز تشنه بودی (سه روز تشنه بودی) تشنه جنگیدی تشنه جون دادی سر پیری به چه روزی آخه افتادی مسخرهت کردند اهل آبادی سر پیری به چه روزی آخه افتادی من بمیرم که واسهی گریههات خنده کردند دختراشون به اشکای دخترات خنده کردند (برات خنده کردند) ظهر عاشورا قاتلت ای کاش حرمت ریش سفیدت رو نگه میداشت ***** از دم خیمه تا گودال دویدم دویدم دویدم حرفهایی که نشنیده بودم شنیدم شنیدم شنیدم از دم خیمه تا گودال از دهنت یه نیزه....