تو زدی بوسه روی حنجر را
مهدی اقدم نژادپسندیدن2
بازدید85
تو زدی بوسه روی حنجر را من زدم بوسه جای خنجر را از آن که داد به راه خدای خود سر را شکست حنجر او خنجر ستمگر را سرش چو بر سر نی عاشقانه قرآن خواند ببرد رونق بازار هر سخنور را نوشتهاند شبی در تنور مهمان بود اگرچه حرف گران است سخت باور را که افکند بر خاک کسی که شامه ندارد گل معطر را دریغ، دریغ آن که ندانست قدر او دشمن آخه خزففروش چه داند بهای گوهر را دریغ آن که ندانست قدر او دشمن خزففروش چه داند بهای گوهر را تنش به معرکه در گیرودار بود و نبود خجل نمود تنش لالههای پرپر را چنان شد آن که به جز زینبش بلند قامت آن خونگرفته پیکر را نشست بار رسالت به دوش بر سر خاک که خون ز دیده ببارد غم برادر را سرود بی تو اگرچه بسیط دل تنگ است ولی مباد که خالی کنیم سنگر را پیام خون تو را با گلوی زخمی خویش چنان بلند بخوانم که ابر تندر را گرچه میبارید چشمش همچو ابر اما قتلگه را کرد دانشگاه صبر با دلی خونین و چشمی اشکبار کرد بر محمل یکایک را سوار خود به تنهایی کناری ایستاد اشکریزان روی بر مقتل نهاد کی ز دور خردسالی یاورم یاد داری در کنار مادرم ماه رخسارت ز من دل میربود تا برت خوابم نگاهم بر تو بود یاد داری در کنار مادرم ماه رخسارت ز من دل میربود تا برت خوابم نگاهم بر تو بود غافل از خواهر نگردیدید دمی تا نباشد دور من نامحرمی خیز و بین نامحرمان دور منند خنده بر زخم درونم میزنند نیست عباس و علیاکبرت بین دشمن مانده تنها خواهرت