تو را در سینه های بی نیاز
سیدمهدی حسینیپسندیدن25
بازدید4.6K
تو را در سینههای بی نیاز از هر دوا دیدم همین دیشب تو را بر منبر بزم عزا دیدم تو را در هر تباکی دیدم با چشمهای خود تو را حتی میان اشک از روی ریا دیدم تو را آن لحظهای که سفرهها را پهن میکردند تو را مشغول خوردن از همان آب و غذا دیدم تو را در چهار پایه در صدای پیرمردانی که میآیند با پا درد و در دستی عصا دیدم تو را در آن النگویی که تقدیم ضریحت شد عجیب است آری اما من تو را در آن طلا دیدم تو را در اشکهای مادرم در روضهی زینب تو را در شیر دادنهای حین روضهها دیدم شب جمعه که زهرا عازم کربُبلایت بود نمیدانم چه شد ای سر، تو را پایین پا دیدم تو را در ردّ خون مانده روی چوبهی مَحمل تو را در خون روی فرقِ سر، در آن حنا دیدم به سمت محمل ناموس حق چشمم نچرخیدهاست اگر کردم نگاهی، با حیا دیدم، به جا دیدم ببین، به این و به آن رو زدم، نشد بابا که بر زمین و زمان رو زدم، نشد بابا به خاطر تو به ناکس، بخاطر تو به نامرد به شمر تا به سنان رو زدم، نشد بابا به قدر این کف دست آب هم نمیخواهی برای کمتر از آن رو زدم، نشد بابا برای آنکه مرا حرمله زند، نه تو را به او، به تیر و کمان رو زدم، نشد بابا علی، مقابل من و تو آب را به اسبش داد چقدر پیش همان رو زدم، نشد بابا ببین که پیر و جوان سپاه میخندند علی به پیر و جوان رو زدم، نشد بابا حسین....