تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوریم
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن2
بازدید300+
تو خواستی کمی ز کار عشق سر درآوری و از نهان قامت خودت، ثمر درآوری امانتی به مادر تو داده بود مجتبی سپرده بود نامه را دم سفر درآوری همین که از عموی خود گرفتی اذن رزم را نمانده بود اندکی ز شوق پر درآوری سر نترس داری و پدربزرگ تو علیست عجیب نیست از تنت زره اگر درآوری نداشت خلق کربلا اگر نه که برای تو نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری رجز بخوان و خاندان خویش را به رخ بکش که کفر این سپاه کفر بیشتر درآوری بچرخ تیغ خود به روی خاک دشت سر بزن بزن که از حرامزادهها پدر درآوری نشد حریف تو کسی و میکنند دورهات خدا کند که جان سالم از خطر درآوری ز اسب سرنگون شدی به شوق شیشهی عسل چگونه از میان خاکها شکر درآوری هنوز زنده بودی و به پیکر تو تاختند خون لخته لخته از دهان خود گهر درآوری سبک نمیشود مصیبت تو با دو قطره اشک تو گریهی حسین نه از او جگر درآوری از این به بعد همقد پسر عموت میشوی برو که روی نیزهها ز عشق سر درآوری