تو حجره مشغول دعا بودو
وحید شکریپسندیدن62
بازدید15.8K
تو حجره مشغول دعا بود و تو حال ندبه و بکا بود و تو جانمازش یه کمی از اون تربت شاه کربلا بود و آروم آروم،اشکاش میریخت یه دفه اومدن، جانمازش را کشیدن با صورت رو زمین خورد و بش خیلی خندیدن یه گوشه، زن و بچهی آقا میترسیدند زمینش زدن مثل مادرش، چقد بیهوا زمینش زدن مثل مادرش، توی کوچهها زمینش زدن مثل مادرش، با هر ضربهی پا وا اماما وا غریبا... تا که چشای خیسش، میافتاد به اونهمه آتیش و اون هیزم به یادش اومد مادری رو که زیر لگدها تو کوچه شد گم هر چی آتیش بالا میرفت تو دل آتیشا، میدید انگاری مادرشو که داره، میسوزه، میکشونن همسرشو یکی نیس بگیره آروم آروم زیر پرشو زمینش زدن مادری که پا به ماه بوده رو زمینش زدن مادری که بی گناه بوده رو زمینش زدن مادری که غرق آه بوده رو وا اماما وا غریبا... تا شعلهور شد حجرمون، دیدم به حق حق افتاده، دخترم (یادم اومد سه سالهای که گفت عمه آتیش گرفته معجرم)۲ دنبالش افتاد حرمله، تو دل صحرا تا ببره گوشوارههاشو زدنش، واسهی اینکه میگفت، میخواد باباشو زجر و خولی، بریدن تو راها صداشو زمینش زدن از رو ناقه بیهوا تو راها زمینش زدن جلو نیزهی عموشو بابا زمینش زدن یه سه ساله رو یه مشت بی حیا یا رقیه...