تَه سیاهچال از غصّه خمیدی تو
مسعود پیرایشپسندیدن37
بازدید14.9K
تَه سیاهچال از غصّه خمیدی تو از همهی عالَم خیر ندیدی تو دستِ تو در زنجیر، پای در غل بود روی لبت اما ذکر توسّل بود با دهن روزه زیر لگدهایی با پهلوی زخمیت شبیه زهرایی سلسلهها با تو چه کرده آقاجون؟ شده دَم افطار دهان تو پُرخون کنج زندانِ بلا افتادی بمیرم که بیهوا افتادی لحظههای آخرک لبتشنه یاد شاه کربلا افتادی یه پیکر زخمی که نیمهجون مونده رو پیرهنت خیلی لختهی خون مونده از نفس افتادی، زار و پریشونی اشک چشمات میگه دیگه نمیمونی تو دل زندون و با یه مضطر میسوختی از غربت تو لحظهی آخر از غمِ تو ای وای، از غمِ تو ای داد تنت سه روزی موند روی پل بغداد داری با چشمهای تر میسوزی شبها تا دَم سحر میسوزی نالههات عالم رو گریوند آقا با یه قلب پُرشَرر میسوزی اگر که در زندان تن تو پامال شد دلِ تو راهیِ گوشهی گودال شد سر تنِ جدّت قیامتی برپاست غریبِ عاشورا مُقطّعُ الاعضاست نه اکبری دارم نه اصغری دارم نه در کنار خود برادری دارم مقابلِ زینب تنش شده عریان تشنهلب افتاده سیّدنا العطشان دل زخمیِ تو رو آزردن چه بلایی به سرت آوردن نامسلمونا میون گودال یادگار مادرت رو بردن