تصور کن که این آقا برای خود حرم دارد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن26
بازدید6.4K
تصور کن که این آقا برای خود حَرم دارد کریم آل طاها، چند تا بابُ الکَرم دارد تصور کن که مثل شهر مشهد باغ رضوانی و یا مانند شهر قم خیابان اِرَم دارد نه تنها صحن زیبایی به زیبایی گوهرشاد علاوه بر دو تا گلدسته سقاخانه هم دارد تصور کن که در گوشه کنار بارگاه خود همیشه خادمانی مهربان و محترم دارد تصور کن که دیگر در حَرم گرد و غباری نیست تصور کن که بعد از این مزارش خاک کم دارد ببین با چشم دل مهمانسرایی و تصور کن که دیگر سفره دار فاطمه دارالنعم دارد تصور کن شب شعری کنار مرقدش برپاست تصور کن برای خود حسن هم محتشم دارد یکی از این هزارانی که گفتم را ندارد، حیف غمش این آرزو را بر دل من میگذارد، حیف شب و روزم عزا شد اهل بیتم را صدا کردم به لطف مادرش در خانه بزمی دست و پا کردم به پاس لطف بسیاری که آقا کرد در حقم منم داراییام را نذر خرج روضهها کردم نشد که سرمهی چشمم کنم خاک مزارش را ولیکن دیده را با خاک پرچم آشنا کردم خودش با دست خود من را نشانده بر سَرسفره اگر کم از سَر این سفره بردارم جفا کردم به هر مهمانسرایی سر زدم دیدم حسینیهاست حسینیام ولی در دل حسنیه بنا کردم اگرچه بر سَر و سینه زدم با روضههای او ولی با خویش میگویم خطا کردم خطا کردم نفهمیدم که آقایم به هرچه کوچه حساس است از او شرمندهام امشب اگرکه کوچه وا کردم از انجایی که حتی خواهرش لطمه به صورت زد میان روضهها من هم به زینب اقتدا کردم مدینه دید آن شب مویههای نَجمُ ثاقِب را صدا زد تا صدای خستهاش ام المصایب را همه دیدند بی اندازه میلرزید سَر در تشت به جای زهرها میریخت هر تکه جگر در تشت پسر گاهی به سینه میزد و گاهی به سَر میزد و میبارید چشمان پُر از اشک پدر در تشت اگرچه میگرفت از صورتش خونابه را زینب ولیکن می نشست از لخته خونها بیشتر در تشت کبوتر نامه ای در دست در ذهنش تداعی شد دوباره نقش بست از زخم روی بال و پر در تشت دم لایَوم را وقتی که جاری کرد بر لبها در آمد به صدا گویا دگر زنگ خطر در تشت نگاهی گاه بر زینب و گاهی بر حسیناش داشت چه ها میدید آقای غریبمان مگر در تشت ؟ صدا زد خواهرم این گریه را خرج حسینت کن شبی که میروی آزرده به دیدار سَر در تشت خدا را شکر اینجا خیزران در کار نیست اما چه خواهی کرد در شام بلا با چوب تَر درتشت اگرچه زانوی غم در بغل داری و میباری خدا را شکر اینجا معجری بر روی سَر داری