تا ملاقات خدا راه کمی در پیش است
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید300+
تا ملاقات خدا راه کمی در پیش است که ملاقات خدا نیست به جز دیدارش هر کجا مینگرم خیل خریداران است یوسفِ ما چه شلوع است سرِ بازارش میرسد قبله به سمتِ قدمش میگردد تا چه اندیشه کند دشمن بیمقدارش میرسد از ره عبای نبوی بر دوشش ذوالفقارش به کمر شالِ علی دستارش علتِ گریهی او نامهی اعمال من است من بدی میکنم او میکند استغفارم آن سفر کرده که صد قافله دل همراهش هر کجا هست خدایا بسلامت دارش ای که از کوچهی جانسوزِ حسن میگذری با خبر باش که دل میشکند دیوارش بردم پناه هر چه به دیوار بیشتر او پیشتر رسید و رهم بیشتر گرفت کوچهای تنگ و دلی خون و درِ سوخته است درِ آن خانه که خون است دل از مسمارش کاش فیضی ز فیوضات غمش میبردیم کاش سوزی ز شرر های دمش میبردیم کاش فرصت بشود با دمِ لبیک حسن سر خود را همه نذر قدمش میبردیم روزِ محشر همه از روی تعصب گویند کاش ما دست به سوی علمش میبردیم ای خدا کاش شبِ هفتم ماهِ صفرش دستهی سینهزنی در حرمش میبردیم روزی آید که ببینم به بقیع مهمانم من بگویم حسن و فاطمه گوید جانم بستهام چشم طمع بر در احسان حسن آمدم تا که شوم دست به دامان حسن جلوهای کرد و همه زندگیِ من را ساخت شدم از روز ازل بیسرو سامان حسن هر چه داریم همه از کرم این آقاست نام ما را بنویسید مسلمان حسن نشد از نام سگ کهف کتاب آلوده نام مارا بنویسید به ایوان حسن صلحِ سبزش علمِ سرخ بپا کرد حسن کربلا را بخدا کرب و بلا کرد حسن چه کسی مثلِ حسن دست کرامت دارد ناسزا میشنود باز عنایت دارد دو سه باری همه اموال خودش را بخشید این چه طبعیست که اینقدر مناعت دارد پسر ارشد زهراست همه معتقد اند به حسین و به ابلفضل ولایت دارد روزِ پروازِ حسن روزِ عزایش بخدا مثل زهراست اگر که دو روایت دارد روز محشر که همه خسته دل و گریانند گریه کن های حسن سوی جنان خندان اند حسن جان... اینکه یک تشت غم و درد مقابل دارد قدر صد کرب و بلا شأن فضائل دارد دشمن و دوست شکستهاند دل محزونش بسکه از زخم زبان زخم بر این دل دارد بدنش سبز شده کنج لب او سرخ است جگری سوخته از زهر هلاهل دارد هیچکس خاطرهی تلخ ز یادش نرود چقدر خاطره از خندهی قاتل دارد چقدر سخت گذشتهست به تو در کوچه مترادف شده در ذهن تو مادر کوچه باز پرسید حسین علت قتلش میگفت سر تکان دادی و گفتی که برادر کوچه حسن غریب مادر حسن حسن... شده یک باغ پر از لاله و نیلوفر تشت میبرم با جگر پاره شده سر در تشت بسکه از ابر لبم لختهی خون باریده پر شده پای دلِ سوخته ام تا سحر تشت گرچه با زهر گره وا شده از غربتِ من دیر افتاده به فکرِ منِ بییاور تشت میخِ در هیزمِ آتش بخدا جا نشود غصه و داغ و غمم در دلِ یک لشگر تشت کوچه و چادر خاکی گوشواره ردِ خون چاهِ غم های غریبی شده دیگر تشت میکشد قد به روی پنجهی پا یک گوشه قاسمم زل زده با هقهق گریه بر تشت بس کن انقدر حسین در بر من گریه مکن گریه کردهاست برایت سر یحیی در تشت پاک کن خونِ لبم خواهرمان در راه است زودتر پس ببر از دور و برِ بستر تشت مست در سلسه و سوخته از بزم شراب میکند جلوه گری در نظر خواهر تشت خیزران و لب خشکیدهی قرآن خوانش چند دندانِ شکستهاست پر از خون در تشت حسین ...