تا علمدار افتاد
علی نجفیپسندیدن2
بازدید2.7K
تا علمدار افتاد ... خنده از اشک رباب بر لب انظار افتاد ... گریه می کرد حسین ... آن طرف دخترکی بین حرم زار افتاد ... پیکرش درهم شد ... گذر تیغ بر آن پیکر خون بار افتاد ... سرش از هم پاشید ... و حسین از غمش این بار به اجبار افتاد ... چه کربلا ، چه پر بلا ... وای حسین ، وای حسین ... به کربلا ، به کربلا ... واویلا ، واویلا ... ***** لب او خونین است ... روضه ای که زده آتش به ملائک این است ... تن او کم شده است ... تکه های بدنش وای چه بسیار افتاد ... سرش از هم پاشید ... و حسین از غمش این بار به اجبار افتاد ... قامت او تا شد ... چشم ارباب به آن سرو خمیده وا شد ... اثر از خوودش نیست ... فرق عباس چنان فرق سر مولا شد ... واویلا به کربلا ، واویلا به کربلا ... ***** آب آور را زدند ... ناله ای پیچید در خیمه که لشکر را زدند ... در میان نخل ها دست ها تا شد قلم ... گفتند حیدر را زدند ... باز هم از پشت نخل حرمله یک چشم ... خولی چشم دیگر را زدند ... واویلا حسین ... تا که کوتاهش کنند ... تیغ ها از سمت پا بدجور پیکر را زدند ... یک نفر مو را گرفت ... یک تبر محکم به پایین آمد و سر را زدند ... آستین شد موی سر ... دزدهای قافله این بار معجر را زدند ... روی تیغ نیزه ها ... ابتدا عباس را و بعد اصغر را زدند ... حسین ، حسین ...