تا خداوندان شمایید و گدایانیم ما
علی اکبر زادفرجپسندیدن36
بازدید1.4K
تا خداوندان شمایید و گدایانیم ما در مسیر توس آهوی بیابانیم ما پشت سقّاخانهات دنبال درمانیم ما سربلندیم و سرافرازیم و بارانیم ما زیر دِین گنبد شاه خراسانیم ما دست ما خالی که باشد زود بالا میرود پای مجنون بشکند هم سوی لیلا میرود غالباً لَن که بیاید صحبت از لا میرود لا الهِ ما اگر دنبال اِلّا میرود علّتش این است که با تو مسلمانیم ما نیست ما را پیش دریا منّت جوی هیچ وقت با طبیبان نیست ما را میل دارو هیچ وقت غیر مشهد دست ما جایی نزد رو، هیچ وقت گر میسّر نیست ما را قربِ آهو هیچ وقت تا دَم محشر همان کَلبِ نگهبانیم ما سجدههایم یا رضا و ربّنایم یا رضا میزنم هر شب صدایت کن صدایم یا رضا میشود آمین دعایم با دعایت یا رضا دیر شد آقا چه شد پس کربلایم یا رضا؟ ناخوشاحوالیم آقا دلپریشانیم ما سردرِ خانهها با ما و پرچم با خودت دستهی سینهزنی با ما ولی دَم با خودت روزیِ اشکِ تمام نوکران هم با خودت واقعا دلواپسیم آقا مُحرّم با خودت از عزادارانِ آن آقای عطشانیم ما رفته رفته نالهی مظلوم دارد میرسد مادری با کودکی معصوم دارد میرسد آه آهِ خواهری محروم دارد میرسد خنجرِ کُندی روی حلقوم دارد میرسد **** چنان احساسی و پاک و لطیف و مهربان هستی که شاعر میکند عشقِ تو، لاتِ چاله میدان را غبار خاک پایت را نسیم آورد تا تهران بنا کردند بازارِ طلای سبزِ میدان را تو آن شاهی که برعکسِ عربها، با کمی لبخند بدون جنگ و خونریزی گرفتی خاک ایران را به پَر بشکافت نیلِ مردمِ دور ضریحت را خدای طور، موسی کردهای انگار دربان را اگر گریان به دیوار حرم تکیه نمیدادم کدامین کوه طاقت داشت این حالِ پریشان را؟ گرفته کفشداری جای کفش انگار پایم را ببین ترفند! پابندِ تواَم باقیِ دوران را قسم خوردی که میآیی سه موتم وقت جان دادن دریغ از بخت! عزرائیل هم پس میزند جان را **** چکمهای آمد کنار پیکرش یَابنَ الشبیب! روی تَل میزد به صورت خواهرش یَابنَ الشبیب! جای او شمر آمده بالاسرش یَابنَ الشبیب! یَابنَ الشبیب! تاب و تبم روضههای اوست یَابنَ الشبیب! خوابم شبم روضههای اوست یَابنَ الشبیب! مَشک گرفتار تیر شد یَابنَ الشبیب! عمّهی ما هم اسیر شد یَابنَ الشبیب! جدّ غریبم شهید شد یَابنَ الشبیب! موی رقیه کشیده شد یَابنَ الشبیب! عمّهی ما راه دور رفت میخواست قتلگاه بماند به زور رفت