خدا جلوه دارد به پیشانی تو
علی نجفیپسندیدن1
بازدید900+
خدا جلوه دارد به پیشانی تو فدای مناجات پنهانی تو شبِ روشنِ کوچههای مدینهست پُر از ریسههای چراغانی تو به لب آورَد جانِ داوودها را نوای تو، الحان قرآنی تو تو بر کوهسارِ معارف نشستی زمین تشنهی دستِ بارانی تو حسینیّهای سفره دارد حسینی که هر شب بُوَد شامِ مهمانی تو فراوانی از تو، سلیمانی از تو، مسلمانی از تو، ادبدانی از تو، دعاهای روحانی از تو به کعبه رجزخوانی از تو، احادیث طوفانی از تو، روایات نورانی از تو، عنایات سبحانی از تو نفَسهای رحمانی از تو، و سلمانی از تو، علیگویی از تو، علیخوانی از تو، دلِ ما و دربار سلطانیِ تو چه خوش سرفرازی، چه خوش سربهزیری «امیری حسینٌ و نِعمَ الامیری» ***** طلوع شکوهت بدایت ندارد کرَمخانهی تو نهایت ندارد به جایی که یوسف دریده گریبان دلِ ما نیازی به غارت ندارد از این محشری که بهپا کرده پیداست که رنگی به پیشت قیامت ندارد به چشم تو غیرت، به تیغ تو صولت، به نامت صلابت، به دامن سخاوت به بازوت قدرت، به پای تو همّت، به دستت کرامت، پُری از رشادت شهادت، سعادت، بصیرت، مَهابت، فتوّت، مروّت به میدان مسلّط، رجزها مُسَمَّط که از برقِ چشمت همه غرقِ حیرت، تو از آل عصمت، تو از بیت عترت، تو قامتقیامت علی در هدایت، علی در عنایت، علی در قداست علی در مهارت، و نادِ علی دارد از تو حکایت بدونِ تو عطری محبّت ندارد چنان سرفرازی، چنان سربهزیری «امیری حسینٌ و نِعمَ الامیری» ***** ز تیغت سپاهی دلاور بریزد ز تو یال و کوپالِ کافر بریزد میانِ زمستان هم از دیدن تو عرق از سر و روی لشکر بریزد علی هستی و گر علی را بخوانی فقط در نه، دیوار خیبر بریزد از این هیبتِ چشمهایت بکاه و نگاهی نما، ترسِ قنبر بریزد علی گفت هنگام صفّین برگرد ز خشمت دلِ مالک اشتر بریزد اگر پَرده ریزد، مکرّر بریزد، نه پَر، سر بریزد، سراسر بریزد، ستمگر بریزد، به هم اوّل آخر بریزد به گاهی سپاهی، چو کاهی، به راهی ز شاهی چو حیدر بریزد عجب سرفرازی، عجب سربهزیری «امیری حسینٌ و نِعمَ الامیری» ***** من از جنس شبهای پُرالتهابم که در بند گیسوی پُر پیچ و تابم اگر بر حریمِ حرم مُستَجیرم فقط با نگاه شما مستجابم من و لطف بابالحوائج، همین بس بگو با تو باشد حساب و کتابم دعا کن حرم آیم و برنگردم که این عشق کردهست خانهخرابم خرابِ خرابم، خرابِ جوابم، تویی انتخابم که عالیجنابم، غمِ بیحسابم ز داغت کبابم، و مَشکت عذابم، به یادِ رُبابم، پُر از آب آبم که میگفت زینب چه شد پارکابم؟! کجایی سحابم؟، کجایی نقابم؟، دل زینبیّه شده قرص با تو که در سایهی بیرقِ آفتابم تو و سرفرازی، تو و سربهزیری به نِی سرفرازی، به نِی سربهزیری «امیری حسینٌ و نِعمَ الامیری» ***** سرِ سال است، مردِ مسکینم مکِش از دستِ خالیام دامن تو بزرگِ قبیلهی آبی تو فراتی، غدیری امّا من خشکسالم، کویرِ بی آبم